https://shohada.org/en/node/257463
شناسه خبر: 257463
2022-3-11 06:23
عشق شهادت
به روایت از فاطمه اسدی احمد آبادی :هنگامی که همسرم بنایی می کرد و مشغول کار بود، برادرم علی اصغر برای او غذا می برد. یک مرتبه که می خواست غذا ببرد، قبل از رفتن با برادرم صحبت کردم و به او گفتم؛ سن تو برای جبهه رفتن خیلی کم است. تو الان باید به فکر درست باشی، درس خواندن برای تو واجب تر است. فکر رفتن به جبهه را از سرت بیرون کن. بعد از این که با او صحبت کردم، با دوچرخه به محل کار همسرم رفت تا برای او غذا ببرد. در راه دوچرخه از زیر پایش در می رود و به زمین می خورد و کنار سرش می شکند و خون از آن جاری می شود. بعد از برگشتن این قضیه را برای ما تعریف کرد و گفت بنابراین شما نباید این قدر به من بگویید که به جبهه نرو! همه چیز در دست خداست. من امروز در یک قدمی مرگ قرار داشم، ولی خدا خواست تا من به جبهه بروم و آنجا به آرزوی خودم که شهادت است، برسم.