https://shohada.org/en/node/258988
شناسه خبر: 258988
2022-3-11 06:42
شجاعت و شهامت
راوی لیلا احمدیان: حمید رضا وقتی که دیپلم گرفت ، در دانشگاه اسم نویسی کرد . و بعد گفت :" مادر جان می خواهم به جبهه بروم . " گفتم : پسرم ، شما 18 سالت است . و می خواهی به دانشگاه بروی ، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی ، جبهه خطر دارد و در مقابل تانک و توپ و مسلسل و خمپاره ها سرت را باید به خدا بسپاری و در ضمن شمایی که الان از خانه بیرون می روی ، جزء لشگریان امام زمان هستی و داری برای امام زمان می جنگید . به حمید رضا گفتم : شما 18 ساله هستی ، اگر یک زمان در جبهه در مقابل خودت توپ و یا تانکی را دیدی ، آنوقت می توانی طاقت بیاوری و بروی جلو و سرت را در راه خدا بدهی و فرار نکنی ، چونکه صدها نفر از تو کم سن و سال تر پشت سر تو هستند ، و اگر تو فرار کنی ،آ نها هم پشت سر تو فرار می کنند . حمید رضا گفت :" من قول می دهم که تا قدرت دارم و می توانم برای دین و کشورم بجنگم ، حتی اگر عمر داشته باشم و جنگ هم صد سال طول بکشد باز هم خواهم جنگید . " حمید رضا این را که گفت ، دستش را گرفتم ، و گفتم : به من دست بده و قول این را بده که اگر دیدی هزاران تانک به سوی تو می آیند ، عقب نشینی نکنی و سرت را بخدا بسپاری ، و بجنگی تا شهید شوی اگر این قول را به من می دهی یا علی کن و برو ، ولی اگر قول نمی دهی نمی خواهم بروی . حمید رضا گفت : " من به شما قول می دهم ، و از خدا می خواهم که لیاقت شهادت و این جرات را به من بدهد که من بتوانم باعث افتخار شما و کشور و مملکتم باشم ، و بتوانم از دین و ناموسم دفاع کنم . " در هر حال من به حمید رضا اجازه رفتن را دارم ، و حمید رضا هم رفت و ثبت نام کرد و به جبهه اعزام شد . حمید رضا بعد از اینکه اعزام شد ، به مدت سه ماه به مرخصی نیامد چونکه در محاصره دشمن قرار گرفته بودند ، و وسیله ارتباطی هم نداشتند که به ما اطلاع بدهند ، بنابراین در محاصره بودند و نمی توانستند به عقب برگردند تا زمانیکه محاصره شکسته می شود . اتفاقاً پسر همسایه ما هم که با حمید رضا اعزام شد ه بود ، برای مرخصی آمده بود من هم یکروز به خانه آنها رفتم که ببینم از حمید رضا خبری دارد یا نه گفتم : شاید نامه ای و یا سفارشی از طرف حمید رضا داشته باشد من همانجا خانه همسایه بودم که حمیدرضا می آید ، و می بیند که من نیستم مستقیماً به منزل همسایه می آید و می بیند که من آنجا هستم . به محض اینکه دیدمش دستم را به گردنش انداختم ، و گفتم : پسرم کجا بودی و چرا ما را بی خبر گذاشتی ؟ گفت : " مادر شما ، آبروی من را بردی اگر هم نعش من می آمد شما نمی بایست به خانه همسایه می آمدی ، و چیزی می پرسیدی . چونکه من برای دین و وطنم رفتم شما من را از خدا گرفته اید ، و به خدا هم سپرده اید . ما هم در محاصره بودیم و نمی توانستیم بیایم و یا نامه ای بنویسیم تا وقتیکه نجات پیدا کردیم ، و مرخصی که گرفتم فقط به این خاطر بود که شما را ببینم . " حمید رضا بعد از این رفت و دو سال در جبهه ماند و نهایتاً در حمله خیبر شهید شد و اولین کسی که خبر شهادت حمید رضا را آورد ، علیرضا بود که گفت : حمید رضا شهید شده . دهه فاطمیه بود که ما روضه داشتیم که علیرضا آمد ، و من را صدا کرد و گفت :" مادر جان ، حمیدرضا گلی بوده که از جانب خدا پیش ما آمده و اکنون هم در راه خدا رفته است ، امیدوارم که ناراحت نشوی . " من پرسیدم که شما کی آمدی که علیرضا گفت :" من دیشب آمدم ، و رفتم حرم و الان هم به اینجا آمدم که به شما اطلاع بدهم حمید رضا شهید شده است . " اما تا سیزده سال حمید رضا مفقود الاثر بود . بالاخره پس از 13 سال ، سه سال پیش چند تکه استخوان از حمید رضا را آوردند و ما تشییع کردیم ولی باز هم ناراحت نیستم و افتخار می کنم که فرزندانم شهید شده اند.