https://shohada.org/en/node/259119

شناسه خبر: 259119
2022-3-11 06:43

مبارزه با ضد انقلاب و منافقين

راوی رضا آزادی: به یاد دارم حسن چند روزی را برای ماموریت به خرم آباد رفته بود اما از جریان ماموریت ایشان اطلاع دقیقی نداشتم به همین دلیل زمانیکه ایشان از ماموریت برگشتندجریان ماموریت ایشان را پرسیدم ولی حسن چیزی در این مورد به ما نگفت تا اینکه یکی از دوستان حسن برای ما تعریف کرد وگفت : من ماموریت پیدا کرده بودم که به همراه برادر آزادی به خرم آباد بروم و دو نفر را که فکر می کنم عاملان ترور شهید موسوی قوچانی بودند را از آنجا تحویل بگیرم . وبه مشهد بیاورم به همین دلیل من و برادر حسن آزادی به خرم آباد رفتیم و این دو نفر را تحویل گرفتیم و با اتومبیل از طریق شمال به سمت مشهد حرکت کردیم حدوداً حوالی جنگل شمال بودیم که قرار شد برای اقامه نماز توقفی داشته باشیم که هم نماز بخوانیم وهم اینکه نهاری بخوریم و پس از استراحت کوتاهی به مشهد برگردیم . درمقابل مسجدی توقف کردیم و برادر آزادی پس از گرفتن وضو به نماز می ایستد وبه ما گفته بودکه اگر این دو نفر زندانی خواستند نماز بخوانند دستهایشان را باز کنید که بتوانند به راحتی وضو بگیرند ونماز بخوانند زمانیکه حسن درحال نماز خواندن بود یکی از این دونفر میگوید دستهایم را اگر ممکن است بازکن چونکه می خواهم وضو بگیرم ونماز بخوانم این دونفر به محض اینکه دستهایشان باز می شودبا توافق قبلی هر کدام از یک سمت فرارمی کنند من هم به همراه برادر آزادی به دنبال اینها می رویم که درنهایت پس از چندین ساعت گشتن موفق شدیم یکی از آنها را که به سمت جنگل فرار کرده بود دستگیر کنیم اما نفر دوم فرار کرده بود . من به همراه برادر آزادی این فرد را به مشهد آوردیم و تحویل دادیم آن زمان منزل ایشان در شهرک ابوذر بود که اتفاقاً منزل خواهر همین فردی که فرار کرده بود هم درهمین شهرک ابوذر بود واین فرد فراری هم به خواهرش می گوید که مخفیانه منزل برادر آزادی را زیر نظر داشته باشد وخودش هم چند مرتبه با دفتر برادر آزادی تماس گرفته و گفته بود حسن خودت هستی برادر آزادی هم گفت بود بله خودم هستم این بنده خدای فراری هم گفته بود من تعریف شما را زیادشنیده ام وشنیده ام درتیراندازی مهارت زیادی دارید ودست به تیرتان هم خوب است اما باورکن و حتی به هرکسی که می خواهی قسم می خورم هر چقدر که شما در تیراندازی مهارت داشته باشی نمی توانی من را دستگیر کنی ولی من پیشانی شما را نشانه گرفته ام ودرطول امروز یا فردا مرگت حتمی است وتورا می کشم . برادر آزادی هم در جواب این فردگفت : اشکالی ندارد من روزی به دنیا آمده ام روزی هم خواهم مرد رفت حالا اگر این مردن در راه خدا باشد خیلی بهتر است . حسن یکی از برادران را در جریان گذاشت و گفت که این چنین مطلبی پیش آمده است این برادر سپاهی هم می گوید شمابایدمواظب باشی چونکه احتمالاً این فرد یا خودش درآن نزدیکیها مراقب شماست و یا انیکه کسی را مراقب شما گذاشته است . ظاهراً حسن متوجه شده بودکه منزل همشیره ی این فرد فراری درشهرک ابوذر است بنابراین حسن این خانم را تحت نظر گرفت و دید این زن اطراف منزل ایشان می گردد و رفت و آمدهای مشکوکی دارد به همین دلیل بقیه بچه ها را در جریان می گذارد و می گوید این خانم را هر کجا رفت تعقیب کنید شاید بتوانیم به وسیله این خانم ردی از برادرش که فراری است بدست آوریم. بچه ها هم این خانم را تحت نظر می گیرند وتعقیبش می کنند تا اینکه می بینند این خانم به وسیله یک رنو ویا ژیان به سمت چهارراه لشگر حرکت می کند بچه ها هم این خانم را تعقیب می کنند ومی بینند که این خانم در چهار راه لشگر واردمنزلی می شود بنابراین سریعاً با حسن تماس گرفتند وگفتند خانمی را که شما گفته بودید تعقیب کنیم به فلان آدرس آمده است حسن فوراً خودش را به محل رسانید ودر همانجا ماند تا اینکه دید این خانم از منزل بیرون آمد و فوراً خانم را شناخت که خواهر همان فردفراری (احمد عربی) است . حسن جلوی این خانم را نمی گیرد ولی به پلیس راه مشهد تماس می گیرد و می گوید که خانمی را با این مشخصات و با این اتومبیل در پلیس راه متوقف کنیدو بگویید ماموریت است تا خودم به آنجا بیایم . این خانم زمانیکه به پلیس راه می رسد جلویش را می گیرند ومتوقفش می کنند تاحسن به آنجا می رسد حسن جلو رفته وگفته است احمد کیست و کجاست و شما چه نسبتی به او دارید . این خانم اول همه چیز را انکار کرده است اما زمانیه دیده حسن همه چیز را در مورد آنها می داند می گوید که بله من خواهر احمد هستم و احمد هم در حال حاضر در چهار راه لشگر است حسن ظاهراً کلیدمنزل را از این خانم می گیرد و به همراه نیروها منزل مورد نظر را محاصره می کنند حسن با کلید وبدون سرو صدا درب منزل را باز می کند وواردمنزل می شود و می بیند که احمد عربی به همراه بچه ی خواهرش در اتاق نشسته است بنابراین حسن واردمنزل می شود و رو به احمد می گوید تومی خواهی پیشانی مرا نشانه بگیری اما حالا می بینی که من پیشانی ات را نشانه گرفته ام و اگر کسی در راه خدا خواسته باشد کاری را انجام دهد به توفیق خدا به خوبی انجام می شود .