https://shohada.org/en/node/259306

شناسه خبر: 259306
2022-3-11 06:45

امدادهای غیبی؛

محمد راستگو: در مرحله دوم عملیات خیبر که ما عمل کردیم. گردان شهید آخوندی وگردانهای دیگر و تیپ 21 امام رضا داخل چاه خندق عمل می کردند. یعنی گردان ایشان اولین گردانی بود که از آن سمت در کنار دجله مستقر شدند. با توجه به اینکه سردار انجیدنی اسیر شده بودند. سردار نجاتی که الان در لشکر تشریف دارند فرماندهی تیپ را به عهده گرفتند. قرار شد که نیروهای طرح لبیک بیایند و از کل رود دجله بگذرند بروند داخل جاده بصره و متأسفانه عراق شیمیایی زد و نیروها شیمیایی شدند و عراق از آن پلی که روی دجله بود نیروهایش را وارد کرده بود. آنجا چهار راهی بود که معروف به چهارراه مرگ بود. آنجا را با تی ان تی و تانک بسته بودند. و تعداد دیگری آن طرف دجله مانده بودند. ازجمله شهید آخوندی دربه جلویی در کنار دجله بودند. یک لحظه دیدیم که یک تعدادی از نیروهای بسیجی دارند برمی گردند. گفتیم چه خبر است و چرا برمی گردید. گفتند: سردار آخوندی پهلوی گردانشان هستند. گفته اند که هیچ کس نرود. نیرو از پشت سر می رسد. با توجه به این دیدیم که عراق دارد آهسته به جلو می آید و ما را محاصره می کند. یک تعدای به سمت تیپ 21 امام رضا رفتند و تعدادی هم به این طرف آمدیم. ما کمی بلا رفتیم و دیدیم که بله کاملاً محاصره شده ایم. و از روبرو هم تانکها به سمت ما می آمدند. در همین حال در جاده خندق هم آب بالا آمده بود. شهید حصاری گفتند: آرپی جی ها را بردارید و خمپاره 60 هم پیدا کنید و به سمت تانکهای روبرو شلیک کنید تا حداقل یک تعدادی را بتوانیم نابود کنیم. متوجه شدیم صدر در صد محاصره شده ایم. یک سری مدارک اولیه برداشتیم زیر خاک پنهان کردیم و بی سیم را هم از کار انداختیم. ضمناً این پیام را هم دادیم که ما در این وضعیت قرار گرفته ایم. من به شهید حصاری گفتم: حاج آقا ما چکار کنیم. ایشان گفتند: تا شهید آخوندی از بالا نیاید ما هیچ حرکتی نمی کنیم. و عقب نمی رویم. ارتباط ما هم با بی سیم ایشان برقرار بود که یک مرتبه قطع شد و ظاهراً در همان لحظه بی سیم چی ایشان شهید شده بود. و برادرانی که از آنجا می آمدند گفتند که بی سیم چی ایشان شهید شده خود ایشان نیز از ناحیه بیضه و قسمت پایین مجروح شده اند. آقای حصاری خیلی ناراحت شد و آتش هم به شدت می ریخت. ایشان گفتند: اگر ممکن است برویم و ایشان را بیاوریم. چون اگر ما بمیریم بهتر است که به عقب برگردیم. و خبر شهادت ایشان را ببریم. ضمن اینکه امیدی هم ما به عقب نداشتیم. چون در محاصره کامل بودیم. در عین حال ایشان خیلی تأکید داشتند که هر طور شده ما باید آخوندی را بیاوریم. وقتی که برای آوردن شهید آخوندی که 3 کیلومتر بیشتر از ما فاصله نداشت آماده شدیم. فهمیدیم عراقی ها از روی پل رد شدند و دارند به طرف ما می آیند. آقای حصاری گفت: یک نفر برود و سمت چهارراه و ببیند آیا ممکن است که رد بشویم و قبل از جداشدن از همدیگر حلالیت طلبیدیم. نمی شد به طور ایستاده برویم. چون سیمینوف ثابت روی جاده را می زد. دولا، دولا آمدم تا خودم را به چهارراه رساندم. دیدم تعدادی آن طرف جاده دستهایشان را بالا بردند و ایستاده اند. می خواستم برگردم. دیدم شهید حصاری با یک نفر دیگر دارد می آید. گفتم: برادر دیگر کجاست؟ گفتند: تا بلند شد آرپی جی بزند با سیمینوف زدند توی پیشانی اش و شهید شد. ما می خواستیم از جاده رد شویم. روی همان جاده را می زدند و ایشان گفت: یک نفر تیراندازی کند که آنها احساس کنند آن طرف هستیم. تا رد شویم. بالاخره رفتیم آن طرف با آقای معلم از تیپ امام جعفر صادق که مسئول اطلاعات آنجا بود برخورد کردیم. گفتم: آقای معلم شما اینجا چکار می کنی؟ گفت: هیچ نگو عراقی ها تا بالای خاکریز آمده اند و ما در محاصره تانکها هستیم و جایی که شهید آخوندی مجروح شده بود نیروی پیاده دشمن می آمد. به نحوی که شهید حصاری گفت: اگر ما برویم عراقی ها حتی به مجروحین رحم نمی کنند و همه را تیر خلاصی می زنند. لطف خدا شامل حال ما شد و با کمک دیگر بچه ها با دو تا آرپی جی زدن به سمت تانکها که آتش گرفته بودند حمله کردیم و نیروهای زرهی عراقی که راه را بسته بودند تا دیدند که فریاد ا... اکبر می آید پا به فرار گذاشتند و بچه ها هر چه داشتند داخل تانکها ریختند تا اگر کسی در داخل تانکها مخفی شده است کشته شود. و ما بدین گونه نجات پیدا کردیم.