https://shohada.org/en/node/259374

شناسه خبر: 259374
2022-3-11 06:45

فکاهي وقايع خنده دار

راوی زینب آخوندی: یادم هست که یک سری که محمد جواد به مرخصی آمد به من گفتند که بیا تا به تو نماز یاد بدهم - هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم - من ایستاده بودم و ایشان همانطور که ایستاده بودند یک بافتنی هم در دست داشتند و می بافتند و حمد و سوره را هم بلند می خواندند و من تکرار می کردم . یک دفعه گفت یک دانه از بافتنیم در رفت . من هم همان جمله را تکرار کردم . محمد جواد خندید و به شوخی در گوشم زد و گفت: نمازت باطل شد و بعد دومرتبه به نماز ایستادم .