https://shohada.org/en/node/260154

شناسه خبر: 260154
2022-3-11 06:55

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

یکروز به بهشت عسگری رفته بودم . مادری که پسرش را اعدام کره بودند نیز آن روز آنجا آمده بود . نزدیک قبر آقای ربانی ایستاده بود و می گفت : اینها شهید نیستند پسر من شهید است . آن روز خودم را کتنرل کردم و حرفی به آن زن نزدم . شب خواب دیدم به سوی باغی رفتم و درب آن را زدم . محمود با لباس پاسداری داخل باجه تلفنی ایستاده بود . به او گفتم : آیا تو هنوز پاسداری ؟ گفت :" آری چای من نیز در این باغ است . " من را به آخر باغ راهنمایی کرد. سوراخی را به من نشان داد و گفت : " داخل آن را نگاه کن . " سرم را داخل سوراخ کردم . مار و عقرب زیادی راد یدم . محمود گفت : " آیا آن مار و عقربها را می بینی ؟ " گفتم : بله می بینم . او گفت : " این مکان متعلق به پسر همان زنی است که به شما آن حرفها را زد . محمود ادامه داد و گفت :" شما باید در برابر انچه می شنوید استقامت کنید. "