https://shohada.org/en/node/261501
شناسه خبر: 261501
2022-3-11 07:13
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی قربان خدابخشی: گاهی احساس می کنم که عباس برادر شهیدم، پهلویم نشسته به طوری که حتی با او حرف می زنم. در این مورد به یاد دارم یک شب ماه رمضان بود و من سحری برنج دُم گذاشته بودم و آمدم توی حیاط نشستم همانجا احساس کردم که برادرم عباس پهلویم نشسته است. به ایشان گفتم: عباس، من خوابم نبرد چون غذایم می سوزد و بچه ها سحر خواب می مانند، بعد خوابم برد. در بین خواب و بیداری بودم که دیدم عباس در حالی که پیشانی بند بسته و اسلحه به همراه داشت، با قیافه ای پر از گرد و خاک و خسته آمد.پایشان از بچگی عادت داشت که وقتی که می خواست مرا بیدار کند، کف پایم را می گرفت و تکانم می داد.همین طور در عالم بیداری دیدم که برادرم عباس نشست و دستش را گذاشت روی دو تا پای من و تکان داد و گفت: آبجی بلند شو، بلند شو بچهها بی سحری نمانند. پاشو که الان برنجت هم دم کشیدهمن از خواب پریدم و به طرف آشپزخانه دویدم و دیدم بله برنج دم کشیده! چند لحظه بدنم می لرزید و احساس کردم که یک دیدار مجددی با برادرم عباس داشتم!یعنی دقیقاً می دانستم که ایشان از جبهه آمده بود چون پیشانی بند بسته و گردو خاکی بود.