https://shohada.org/en/node/262058

شناسه خبر: 262058
2022-3-11 07:21

ايثار و فداکاري

(نمی دانم چه باعث شد که تصمیم ازدواج با یک پاسدار را گرفتم ولی هرچه بود آن را الهامی می دانستم که نتیجه توفیق الاهی است . گاهی فکر می کنم که من کجا و این همه معنویت کجا ؟ راستی من چه کرده ام که لطف خدا اینچنین شامل حال من شده است ؟ گرچه من معتقدم که لطف خدا شامل همه بندگانش می شود و این ما هستیم که باید این الطاف را ارج نهیم اگر چنین کردیم دستمان را می گیرند پله پله بالایمان می برند. روزی که با مهدی خود را در حضور آقا دیدم می دانستم که این توفیق را از مهدی دارم و اگر او نبود من به چنین مراحلی دست نمی یافتم. ما در اتاق منتظر امام بودیم پدر و مادرهایمان هم حضور داشتند. هنوز چهره پدرم را ناخشنود می دیدم می دانستم رضایت پدر در ازدواج من شرط مهمی به شمار می رود ولی برای من مهدی مهمتر از همه بود. پدر و مادرم مرا طرد کرده بودند و جواب سلامم را به زور می دادند، تنها غذامی خوردم، همه در برابرم جبهه متحدی شده بودند که نگذارند این کار انجام شود. هرکه از راه می رسید از جنبه های منفی این ازدواج برایم می گفت و من در پاسخ می گفتم که مطمئن باشید، اگر در این ازدواج شکست بخورم دیگر نزد خانواده ام باز نمی گردم و مزاحم آنها نمی شوم . بعضی ها می گفتند تو این کار را برای تشویق شدن انجام می دهی تا عکست را در روزنامه ها بیندازند و از این حرفها ولی من می گفتم : وقتی ما زن و شوهر شدیم جایی می رویم که دست روزنامه ها و حتی پیامهای تشویق آنها هم به ما نرسد . خود مهدی هم خیلی آسان به این ازدواج تن نداد و از مشکلاتش برایم می گفت . اما هر بهانه ای می آورد من پاسخی آماده داشتم و او نیز به خوبی حال مرا درک کرده بود در حقیقت این او بود که به وصلت با من تن داد نه من با او این طور زندگی ما آغاز شد . البته بعدها پدر و مادرم نیز کمی راضی به نظر می رسیدند بعد از گذشت یک ماه از زندگی مشترکمان از او خواسته شد که در یک پادگان مشغول به کار شود و من نیز در این مدت در همان پادگان زندگی می کردم در اتاقی کوچک با وسایلی ساده ولی زندگی ما همراه با محبت و دوستی بود و من از این زندگی بسیار راضی بودم. در این پادگان من نیز در قسمت آموزش اسلحه خواهران مسئول تعلیم بودم که یک شب مهدی از من خواست تا با هم راجع به موضوعی صحبت کنیم و تصمیم گرفتیم که در محوطه پادگان قدم بزنیم و در ضمن حرفهایمان را نیز با هم بزنیم . مهدی اینطور شروع کرد : اگر خداوند بخواهد و مقام رفیع شهادت نصیب من گردد از تو این خواهش را دارم که قباله ات را ببخشی چون این دین سنگینی است که بر گردن من می افتد و از آن می ترسم که نتوانم این دین را ادا کنم . حرفهای مهدی مانند پتکی بود که بر سرم کوبیده شد و مرا تکان سختی داد و مرا به فکر عمیقی فرو برد . قباله من 100/000 تومان بود ولی با اصرار مهدی من از او خواستم که قباله ام را به مبلغ 520 تومان بدهد و او همان لحظه آن مبلغ را به من داد . واقعا در آن لحظه احساس خوشحالی عجیبی می کرد و بار سنگینی از روی دوشش برداشته شد . از من بسیار تشکر کرد و مرا بنام همسر فداکار یک پاسدار تشویق کرد. یکسال که از ازدواج من و مهدی گذشته بود خدا به ما پسری عطا کرد که نام او را احمد رضا گذاشتیم و هرکس که برای دیدن او به خانه ما می آمد، هدیه ای نیز برای او آورده بود و یا اینکه مقداری پول روی سر او می گذاشت، بعد از رفتم میهمانها من که مشغول جمع آوری هدایا و پولهایی که برای پسرمان آورده بودند بودم، مهدی وارد اتاق شد و از من پرسید که این پولها مال کیست و من به او گفتم رو نما های احمد رضا است . مهدی در جواب گفت: من فکر می کنم مردم لبنان به این پولها بیشتر نیاز دارند تا این پسر کوچولو ما نیز کقداری پول برای کمک به مردم لبنان جمع کرده ایم و امیدواریم که این پول آقا پسر کوچولو کمک بزرگی برای آنها باشد . پس با اجازه من آنها را برداشت وو رفت و در آخر گفت : خدا عوض این کار را به شما بدهدمن واقعا از این کارهای او متعجب بودم که او چه قوی و محکم بود. مهدی همچون اسمش با عظمت بود و من در کنار این کوه استقامت و بردباری سربلند و پیروزم . من در آرزوی روزی به سر می برم که در کنار مهدی در بهشت خداوند، زندگی ابدیم را با او آغاز کنم.