https://shohada.org/en/node/264441
شناسه خبر: 264441
2022-3-11 07:54
عشق به جهاد
راوی خدیجه بیگم مهری: برادر بزرگ حسین به جبهه رفته بود پسر دومم هم چون سرباز بود اوهم به جبهه اعزام شده بود پسر سومم هم می خواست به جبهه برود.من هرچه به او گفتم:نرو مادر جان من چشم به راه کدامتان باشم.حسین گوش به حرف من نکرد گفت:من می روم،او در حالیکه به سمت محل اعزام در حرکت بود من به دنبال او نگاه می کردم و گریه می کردم که او را از رفتن منصرف کنم.او پیش من برگشت و گفت:من نمی روم.بعد من ساکت می شدم. حسین می گفت:اگر عذابی بر سر من بیاید از دست توست.می گفتم: برو. تا راهی می شد گریه می کردم. این کارها را می کردم تا او را از رفتن منصرف کنم و هدفم فقط نگهداشتن او بود تا برادرانش بیایند.برادر بزرگتر حسین آمد وگفت:برادر دیگرمان به دلایلی از سربازی معف شده است حال شما بگذارید حسین به جبهه برود و بالاخره او توانست به جبهه برود.