https://shohada.org/en/node/271129

شناسه خبر: 271129
2022-3-11 09:27

عشق به جهاد

به روایت از مینا قندهاری : یک هفته قبل از آزادی خرمشهر من به اتفاق تعدادی از خانواده های شهدا با اتوبوس بعنوان پرستار به جنوب رفته بودیم . از راه ماهشهر می خواستیم برویم به آبادان چون جاده ی اصلی خرمشهر و اهواز دست عراقی ها بود . وقتی داشتیم به طرف آبادان می رفتیم عراقی ها ما را دیدند و اتوبوسها را به گلوله بستند . دو تا از توبوسها رد شدند و دو تای دیگر نتوانستد رد شودند . خانم هم در اتوبوس یا زهرا می گفتند . ترسیده بودند و گریه می کردند . و مرتب هم خپاره دور وبر ماشین اصابت می کرد . من که وسط اتوبوس ایستاده بودم ماشین ترمز گرفت و با سر به صندلی خوردم که سرم آسیب دید و چشمم کبود شد و مرا به اهواز بردند و از سرم عکس گرفتند وقتی بر گشتیم و وارد آبادان شدیم رفتیم طرف استادیوم آبادان که از روی پلی که آنجا است بپیچیم . من به داداشم که مسئول خانواده ی شهدا بود گفتم : داداش علی نمی شود که در سپاه خرمشهر نگهداری که من احمد را ببینم زیرا چهار ماه است که به مرخصی نیامده است . گفت : نه نمی شود . چون ما با خانواده به اردو آمده ایم و طبق برنامه باید حرکت کنیم باید برویم جهاد آبادان اگر شد با احمد تلفن می زنیم که بیاید جهاد تا او را ببینیم . همین طور که داشتیم می رفتیم یک دفعه دیدم احمد سر پل ایستاده بود و اتوبوسهایی را که پلاکارد جلویش زده بود مشهد نگاه می کرد . به راننده گفتم : آقا صبر کن ، صبر کن . پرسید چی شده است ؟ گفتم صبر کن برادرم اینجاست . از اتوبوس آمدم پایین دیدم که احمد سرش را تراشیده است و لباسهایش دستش بود . می خواست حمام برود و باهم روبوسی و احوالپرسی کردیم . ایشان از من پرسید اینجا چکار می کنی ؟ کی آمدی ؟ گفتم : همین الان رسیدم . گفت چرا رنگت پریده بر سر ما مثل باران خمسه خمسه ی باد گفتم : خوب ما این صحنه ها را ندیده بودیم گفت : بعد از ظهر می آیم جهاد آبادان می خواهم ببرمت کوت شیخ نیروی زیادی آورده اند می خواهیم شهرمان خرمشهر را پس بگیریم . داریم آماده عملیات می شویم . به ایشان گفتم : خانومت می خواهد وضع حمل کند نمی خواهی بیایی مشهد ؟ گفت : نه اگر بیایم و بچه ام راببینم به او وابسته می شوم .