https://shohada.org/en/node/271165

شناسه خبر: 271165
2022-3-11 09:28

صداقت و راستگویی

اوایل انقلاب من ومحمد تصمیم گرفتیم به عضویت سپاه درآییم برای همین محمد جریان را با پدرش در میان گذاشت ولی ایشان مخالفت کردند بعد محمد با حالتی افسرده و دلشکسته به سراغ من آمد و گفت : حبیب پدرم رضایت نمی دهد که من به عضویت سپاه در آیم چکارکنم ؟ من گفتم : اشکالی ندارد بیا باهم به دستجرد برویم تا با پدرت صحبت کنم . بعد با هم به منزل پدری ایشان در دستجرد رفتیم و نهار را در آنجا صرف کردیم و من به پدر ایشان گفتم : حاج آقا شما مکه رفته اید ؟ گفت :بله گفتم : اموالتان راکه حلال کرده اید ؟ گفت : بله گفتم :من فکر می کنم که شما کامل و درست وحسابی مالتان را حلال نکرده باشید حاج آقا فرمودند : مگر شما بهتر از خودم می دانی ؟ گفتم : بله شما پنچ تا پسر داری یا نه ؟ گفت : بله گفتم :باید یکی را برای انقلاب که سهم امام است بدهی تا این جمله را گفتم پدرمحمد از حرفم بسیار متاثر شد و بلا فاصله دستش را به سوی آسمان کرد و گفت : پروردگارا، تو شاهد باش و این پسر را به عنوان خمس امام بگیر سپس با محمد خوشحال از منزل پدر ایشان بیرون آمدیم . بعد از آنجا همراه محمد برای عضویت در سپاه به مشهد رفتیم وقتی برای مصاحبه نوبت ایشان شد آقای روحانی که مصاحبه گربود از ایشان می پرسد: طبق گفته خود محمد پسر جان شما چه کاره هستی ؟ وقبل از انقلاب چه کار می کردی ؟ محمد می گوید : من جوانی عاصی و خطا کارم که همه خطاهایی راکه روی زمین است انجام دادم اما امروز فریاد الله اکبر امام مرا آگاه و بیدار کرده و روی به احکام الهی آوردم و حالا که اسلام را شناختم تصمیم گرفتم با آن بیشتر آشنا شوم سپس روحانی از ایشان می پرسد : هدفت از عضویت در سپاه چیست ؟ می گوید : یادگیری احکام خدا و بعد مصاحبه ایشان تمام می شود بعد از محمد نوبت من شد وقتی من هم مصاحبه ام تمام شد و بیرون آمدم ، حرفهایمان را که زده بودیم به هم گفتیم و متوجه شدیم بدون اینکه صحبتی از قبل در این زمینه داشته باشیم گفته هایمان تقریباً مانند یکدیگر است . من گفتم : محمد با این حرفهایی که ما زدیم حتماً ما رد می شویم و اینها با خودشان می گویند : ای بابا، اینها که بچه کافرند پس باید به دنبال کارخودمان برویم . آقایی که کنار ما نشسته بود گفت : بله اگر شما این حرفها را گفته باشید رد می شوید محمد گفت : ما آمدیم که مسلمان واقعی بشویم اینجا نشد جای دیگر . بالاخره پرونده ی پذیرش ما در سپاه مشهد درست شد و هردو شروع به خدمت کردیم تا اینکه جنگ و غائله ی کردستان پیش آمد و بعد هم که ایشان شهید شد و ما ماندیم .