https://shohada.org/en/node/271197

شناسه خبر: 271197
2022-3-11 09:28

خاطرات جنگی

به روایت از احمد دستجردی : ساعت 20/5دقیقه بودوبچه ها تازه از سنگرها بیرون آمدند حدودیک ساعت بودکه بر اثر توپهای عراقی وخمسه خمسه آنها داخل سنگرها بودیم من نیز داخل یکی از سنگرهای روباز دراز کشیده بودم وباهر توپ یا خمسه خمسه که حتی به 20یا 50 متری سنگرهامی خورد زمین بشدت می لرزید.بعد از هر توپ بعضی از بچه ها سرشان را از سنگر بالامی آوردند ونگاهی به اطراف می انداختند.ما هر لحظه منتظر توپ بعدی بودیم با این وجود همه در داخل سنگر می گفتیم و می خندیدیم.تا اینکه بالاخره صدای توپها تمام شد.بعد یکی از برادران رفت وداخل گودی که تقریبا 15 متر آنطرف تر ما بود قرار گرفت و ما هم حدود 4 الی 5 نفر در سنگر اینطرف نشستیم و او سنگهایی را که بوسیله ما بهم فشرده شده بود به طرف ما پرتاب کرد و ما نیز همین کار را کردیم،که صدای تیراندازی بلند شد.در همین حال من با یکی از برادران که تیرانداز توپخانه بود سینه خیز به سمت سنگری که در مقابل ما بود و گاه گاهی به هرطرف تیراندازی میکرد،رفتیم و خودمان را به سنگر او رساندیم و طرف را گرفتیم و صدای تیر اندازی نیز تمام شد ، بعد او را رها کردیم که مجدد شروع به تیراندازی کرد بعد او را به سنگر خودمان بردیم . هنوز سنگ پرانی به طرف یکدیگر ادامه داشت . اگر یک نفر زیاد سنگ می‌خورد ، یک ورق روزنامه را روی چوبی می‌گذاشت و به عنوان پرچم سفید نشان می‌داد و می‌‌گفت: تسلیم هستم من را نزنید ، من آمریکایی هستم ، تسلیم شدم . و در این ماجرا خیلی خندیدیم و بسیار به ما خوش گذشت.