https://shohada.org/en/node/271571

شناسه خبر: 271571
2022-3-11 09:32

فکاهی وقایع خنده داری

یکروز در سنگر نشسته بودیم که دیدم ایشان خنده کنان وارد سنگر ما شد و گفت : بچه بنشینید تا برایتان قصه ای نقل کنم . چنین تعریف کرد که : دیشب یکی از بچه ها که برای نگهبانی رفته بود ناگهان وحشت زده برگشت و گفت : آقای قرنی بیا به سنگر نگهبانی برویم . پرسیدم مگر چه خبر شده است ؟ بعد گفت : سر نگهبان را بریده اند و بقیه بدنش را نیز برده اند سرش را هم همانجا گذاشته اند بعد ما سینه خیز به سنگر نگهبانی رفتیم بنده آهسته دست بردم و سر نگهبان را تکان دادم . بعد دیدم که نگهبان خوابیده است و باد آنقدر ماسه داخل سنگر آورده که تقریباً تمام بدن آن زیر ماسه پوشیده شده بود و فقط سرش بیرون مانده بود .