https://shohada.org/en/node/271806
شناسه خبر: 271806
2022-3-11 09:35
سرکشی از خانواده شهدا
به روایت از ستاره محبی : یک روز علی به خانه ما آمد و حاثه جالبی را برایش اتفاق افتاده بود تعریف کرد و گفت من در شیروان منتظر ماشین ایستاده بودم که یکدفعه خانمی گردن مرا گرفت و بوسید و گفت :تو خوشقامتی (در ضمن خوشقامت شهید شده بود ) گفتم نه مادر جان من خوشقامت نیستم من علی قدیمی هستم اما ایشان اسرار می کرد که تو خوشقامتی و باید بامن به خانه بیائی . تا اینکه هر جوری بود ایشان فهماندم نه من علی قدیمی هستم بعد با همان حالتی که گریه می کرد . گفت : اما تو خیلی شبیه خوشقامتم هستی ،من هم دلم برایش سوخت و گفتم مادر جان من از این به بعد فرزند تو هستم و هر هفته از آن به بعد به سفارش خود مادر شهید علی می رفت و سری از مادر شهید قامت می زد .