https://shohada.org/en/node/273148
شناسه خبر: 273148
2022-3-11 09:55
خاطره شماره 10 - شهید رضا فراهانی
یادم نمی رود زمانی که به همراه رضا در سپاه تایباد بودم . شبهای زیادی را با او از سپاه تایباد پیاده مسافتی را طی می کردیم و به قبرستان که در حاشیه ی شهر واقع شده بود می رفتیم . جای واقعاً وحشتناکی بود به طوری که اگر در روز به آنجا می رفتی دچار وحشت می شدی چه برسد به شب . یک شب رضا گفت : بیا برویم به قبرستان تا ببینیم چه آینده ای در انتظار ماست من که مثل او انگیزه ی قوی نداشتم به او گفتم : آقا چیه هر شب بلند می شویم و به آنجا می رویم دست بردار از این کار گفت : نه برویم وببینیم آینده را . خلاصه آن شب هم مثل هر شب به طرف قبرستان به راه افتادیم . در بین راه رضا از مسائل متفاوتی صبحت می کرد از صحبتهای او متوجه شدم که به مسائل دنیوی هیچ علاقه ای ندارد و هدفش هدایت مردم بخصوص جوانان است وتبلیغ در راه دین و کمک به افراد محروم بود . همین طور که صحبت می کردیم و می رفتیم او به رفت و آمدهای مشکوک نظاره می کرد. به قبرستان رسدیم باز کردن در قبرستان با یک سر و صدای وحشتناکی همراه بود وارد محوطه ی قبرستان شدیم به بالای تپه ای که در آنجا بود رفتیم از آن بالا بر تمام قبرستان مشرف بودیم در آنجا نشستیم اطرافمان همه قبر بود . ظلمت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود رعب ووحشت عجیبی در دل مان افتاده بود که ناگهان رضا با خواندن قرآن فضا را معنوی کرد و دلهایمان آرامش خاصی به خود گرفت . الا به ذکر ا… تطمئن القلوب . شبی دیگر که به بالای تپه رفتیم ناگهان پایم به تابوتی که کنار قبری بود برخورد کرد وقتی نگاه کردم متوجه شدم یک تابوت خالی است . فراهانی از نظر معنوی وروحی بالا بود گفت : بیا همین امشب را روی همین تابوت بنشینیم. مقداریکه صحبت کردیم رضا گفت : حمید من می خواهم بروم داخل قبر دراز بکشم وببینم حال مرگ و شب اول قبر چطور است گفتم : بیا برویم ممکن است داخل قبر کوخ و حشره ای باشد گفت: نه باید داخل قبر بروم . سنگی به داخل قبر انداختیم که حدود یک متر و نیم گود بود رضا رفت داخل قبر ودراز کشید وگفت : حمید چشمهایت را ببند وفکر کن شب اول قبر است و تورا داخل قبر گذاشته اند و سردی زمین را حس می کنی نگاه کن چقدر تنگ است آرنجهایم باز نمی شود خلاصه بعد از مدتی از آنجا بلند شد و رفتیم .