https://shohada.org/en/node/273166

شناسه خبر: 273166
2022-3-11 09:55

خاطره شماره 28 - شهید رضا فراهانی

زمانی که رضا می خواست برای آخرین بار به جبهه برود قرارگذاشتیم برای خداحافظی همدیگر را در حرم ببینیم اما دلم طاقت نیاورد و به همراه پدرش به سپاه کوهسنگی رفتیم . از اطلاعات خواستیم که رضا را صدا بزند وقتی آمد بعد از احوالپرسی گفت : مادر جان مگر قرار نشد همدیگر را در حرم ببینیم گفتم : دلم طاقت نیاورد نشستیم و شروع کردیم با هم صحبت کردن به من گفت : مادر جان می خواهم به جبهه بروم و از شما می خواهم ناراحت نباشید و این نکته را بدانید که من جزو گروه شناسایی هستم و باید بروم در دل دشمن و اگر شهید شوم وجنازه ی مرا آوردند از چشم کسی نبینید . من آگاهانه به جبهه می روم یک وقت نگویید که چه کسی باعث شهادت من شد من راضی نیستم اینگونه فکر کنید و بعد از گفتن این حرفها در حالی که لبخند بر لبانش بود خداحافظی کرد و رفت .