https://shohada.org/en/node/274356

شناسه خبر: 274356
2022-3-11 10:16

عشق به جهاد

راوی محمد حسین علیزاده: وقتی که می خواست به جبهه اعزام شود روز جمعه بود. من از او دل نمی کندم و یکسره در تب و تاب بودم و طاقت جدایی از فرزندم را نداشتم. به همین خاطر کمی دیر به راه آهن رسیدیم. علی که برای رفتن به جبهه آرام و قرار نداشت وقتی قطار را در آن جا ندید گفت:" دیدی بالاخره کمی دیر شد." رفت و از مأمور راه آهن در مورد حرکت قطارسؤال کرد. مأمور گفت: قطار کمی تأخیر دارد و الآن می آید. علی با شنیدن این خبر خوشحال شد و آمد پیش من تا مرا ببوسد. ولی من که بغض گلویم را گرفته بود نمی گذاشتم. می خواستم گریه کنم ولی دوست نداشتم علی از ناراحتی من مطلع شود و غصه بخورد. قطار آمد و او از من خداحافظی کرد و سوار قطار شد. وقتی که می خواست قطار حرکت کند به من گفت:" مادرجان من فرزند آخرت تو هستم."