https://shohada.org/en/node/274727

شناسه خبر: 274727
2022-3-11 10:23

سخنرانی شهید

لحظات بسیار دردناکی بود. کسانی که اطراف من بودند همگی شهید شده بودند. به پشت سرم نگاه کردم. دیدم ستونی از نیروها به صورت زنجیره ای به سمت من می آیند. هر چه به من نزدیکتر می شدند از تعدادشان کاسته می شد. ـ نیروهای خودی بودند و در اثر تیراندازی دشمن یکی یکی به شهادت می رسیدند. وقتی به من رسیدند دو نفر از آن ها بیشتر زنده نمانده بودند. آن دو نفر هم به شهادت رسیدند. تقریباً هوا تاریک شده بود. از هر گونه کمکی قطع امید کرده بودم. منتظر فرصت مناسبی بودم که به عقب برگردم. اگر کمی از روی زمین بلند می شدم صددرصد مورد اصابت گلوله های دشمن قرار می گرفتم. صدای تانک از سمت چپ به گوشم رسید. نگاه کردم. دیدم سه دستگاه تانک چیفتن که از ارتش بود به سمت خاکریز عراقی ها می روند. لحظه ای طول نکشید که یکی از تانک ها مورد اصابت گلوله قرار گرفت. دود عظیمی به هوا برخاست. چند لحظه بعد دو دستگاه دیگر هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. تصمیم گرفتم هر طور شده به عقب برگردم. تجهیزات و بند حمایل خودم را باز کردم و اسلحه را برداشتم و به حالت درازکش چرخی زدم و در حالی که اسلحه ام را با یک دست هل می دادم با دست دیگر هم خودم را روی زمین می کشاندم. از سربازی که پشت سرمن درازکشیده بودوسرش را روی اسلحه گذاشته و در اثر ترکش خمپاره ای که من با آن مجروح شده بودم. بدنش سوراخ سوراخ شده و به شهادت رسیده بود گذشتم. به خاطر خونریزی که از ناحیه پا داشتم به تشنگی زیادی دچار شده بودم. به هر کدام از آنها که می رسیدم، قمقمه ی آنها را باز می کردم و مقداری آب می خوردم و باز سینه خیز به جلو می رفتم. تا این که به ابتدای میدان مین رسیدم. چند صدمتر از مکان مجروحیتم دور شده بودم. پیکرهای پاک شهدا در همه جا پراکنده بود، با توجه به این که مسافتی را از خاکریز عراقی ها دور شده بودم به تپة خاکی رسیدم. از آنجا بلند شدم و از اسلحه ام به عنوان عصا استفاده کردم و لنگ لنگان به عقب برمی گشتم. یک جا جنازة تعدادی از شهدا کنار همدیگر افتاده بود و یک سرباز ارتشی نیز بالای سر دوست شهیدش نشسته بود و گریه می کرد. جلو رفتم و به او گفتم: الآن خودت هم شهید می شوی. بیا کمک کن تا با هم به عقب برگردیم. از جایش بلند نمی شد، ولی با اصرار زیاد من بلند شد و زیر بغلم را گرفت و با هم به عقب برگشتیم. جنازة مطهر شهدا در بیابان و کنار جاده سوسنگرد به بستان افتاده بود. صحنة بسیار دلخراشی بود. هر نفر به نحوی شهید شده بود. ما دو نفر هم همان طور که از کنار شهدا می گذشتیم گریه می کردیم. چون چهرة کسانی را می دیدیم که در خون خود غلطیده بودند و آن ها کسانی بودند که تا دیروز با آن ها بودیم، می گفتیم و می خندیدیم ولی الآن ما کجا بودیم و آن ها کجا بودند. آن ها یک شبه راه صد ساله را پیموده و در جوار رحمت الهی آرمیده بودند