https://shohada.org/en/node/274737
شناسه خبر: 274737
2022-3-11 10:23
ایثار و فداکاری
اولین باری که به جبهه اعزام شد ـ سال پنجاه و نه ـ یک روز آقای رستمی فرمانده مان به منطقه آمد تا منطقه را برای انجام عملیات بررسی کند. آقای رستمی گفت: امشب به هر نحوی شده باید خاکریزی بزنیم. دستگاه لودر فرسوده ای در منطقه داشتیم که آن را به جلو بردند. من و آقای عظیمی مجاور برای محافظت از آن به جلو رفتیم. شب بسیار سردی بود و فقط یک اورکت داشتیم. یک نفرمان باید نگهبانی می داد و نفر دیگر استراحت می کرد. وقتی نگهبانی من تمام شد و می خواستم استراحت کنم اورکت را از تنم بیرون آوردم تا آقای عظیمی آن را بپوشد، هوا خیلی سرد بود و باد استخوان سوزی می آمد هر کس می خواست نگهبانی بدهد باید اورکت می پوشید و شخصی هم که می خواست استراحت کند می بایست در گوشة کانال یا هر جایی شده خودش را گرم نگه می داشت. در ضمن اورکت مال آقای عظیمی بود، ایشان گفت: من که نگهبانی می دهم و بیدار هستم، پس شما آن را بپوش تا گرم باشی و بتوانی استراحت کنی. هر کار کردم اورکت را نپوشیدند.