https://shohada.org/en/node/278116

شناسه خبر: 278116
2022-3-11 11:12

آخرين وداع با خانواده

یادم می آید آخرین روزی ک پدرم می خواست عازم جبهه شود. از ایشان پرسیدم که کی بر می گردید؟ پدرم گفت: « من به زودی زود برمی گردم.» و چون همیشه به رفتنشان عادت کرده بودم هیچی نگفتم و تا درب منزل ایشان را بدرقه کردم و پدرم از زیر قرآن گذشت و رفت. بعد از یکی دو هفته عمویم آمدند و دیدم که لباس سیاه پوشیدند، از عمویم پرسیدم عموجان، پدرم کجاست؟ چرا این دفعه با شما نیامده است؟ عمویم گفت: « نه، پدرت آمده پشت سر من است » وقتی که می خواستم به کوچه بروم تا که ببینم پدرم آمده یا نه که در همان لحظه مادرم از اتاق خارج شد و پرسید: « محمد حسین کجاست؟» عمویم همان لحظه شروع به گریستن کرد. پرسیدم عمو چرا گریه می کنید؟ پدرم چه شده؟ چرا نیامده؟ آنگاه مادرم گفت که: «پدرت شهید شده»؟ آن موقع نمی دانستم شهید یعنی چه، ولی بعدها فهمیدم که پدرم را دیگر نمی بینم و از آن روز که عمویم به ما اطلاع داد تا روزی که پیکر مطهر پدرم را تشییع کردند نه روز گذشت. روز چهارشنبه ما به بجنورد آمدیم برای اینکه می خواستند پیکر مطهر ایشان را به ما نشان دهند. وقتی به بجنورد آمدیم پیکر پدرم را به عمه هایم نشان دادند و ما را چون بچه بودیم نگذاشتند که پیکرش را ببینیم. به روستا برگشتیم و روز پنج شنبه پیکر پدرم را از بجنورد به آشخانه و از آنجا هم به روستا آوردند و بعد تمامی اهالی روستا در تشییع جنازه پدرم شرکت کردند و بعد همه آنها به منزل ما آمدند و بعد ما را به مسجد بردند تا که پیکرشان را به ما نشان دهند وقتی پدرم را به طرف معصوم زاده بردند ما را نگذاشتند که هراهشان برویم گفتند: « شما بچه اید، نیایید.» و گفتند: بروید منزل و ما نیز به منزلمان برگشتیم.