https://shohada.org/en/node/281631

شناسه خبر: 281631
2022-3-11 12:04

خاطره شماره 2 - شهید فلک ژاپونی

بی قرار (محمدرضا برزگر) شبی که آنها را آوردند، ما در آنجا بودیم، او فهمیده بود، کخ من در آنحا سنگر دارم، به رنبال من می گشت. هنوز می خواستند، برایشان چادر بزنند، که من او را پیدا کردم و شب او را به سنگر خود آوردم. دو شب با هم بودیم و گاهی بی تابی می کرد و از سنگر بیرون می رفت. شب که می خواستیم بخوابیم، من پشتم را به سیدکه با ما بود کردم، و صورتم را به او و دستم را زیر سرش گذاشتم. که گفت: خوب نیست، پشت شما به سید باشد و من صورتم را به آسمان و پشتم را به زمین گذاشتم و خوابیدم . و آن دو شب آرام و قرار نداشت و فقط از شب عملیات از من سؤال می کرد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.