https://shohada.org/en/node/282466
شناسه خبر: 282466
2022-3-11 14:46
خاطرات جنگی
به روایت از حیدری ایوب : روزی کنار سنگر نشسته بودم،دیدم کبکی رو به رویم ، روی سنگی نشسته است. اسلحه را برداشتم و کبک را شکار کردم و آن را پختم. به به چقدر خوشمزه بود. البته هر کاری کردم جواد نخورد، گفت حرام است. بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم: کجا بودی؟ گفت: جلو. گفتم رفتی چکار کنی ؟ گفت : نگاه کن!و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت رفتم از اینها بیاورم. من با دیدن چتر ، شیفته چتر شدم و گفتم : یکی را به من بده. گفت: مرد مؤمن دو تا از اینها را برای دخترم پیراهن درست می کنم و بقیه را پرده درست می کنم و به اتاق می زنم . گفت 100 تومان می خرم گفت نه . گفتم 200 تومان گفت: نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولی او حاضر نشد و گفت : اگر دوست داری ، فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم.من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم . صبح شد. من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتی و نفری 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم. در ابتدا کوله پشتی در دست من بود ولی در بین راه که خسته شدم به یکی از بچه ها دادم . مدتی که راه رفتیم به روستایی در وسط دو خط رسیدیم. داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود. معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتی پتویی را برای رو انداز همراه خود ببرند. در درون یکی از طویله ها چند تا گاو و الاغ مرده بودند . معلوم بود روزی که رفته بودند درب طویله را بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگی تشنگی مرده بودند. از این روستا گذشتیم و به رودخانه ای رسیدیم ، آبی به صورت زده ، کمی استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکی که در رو به روی ما تنگه چم امام حسن (در گیلان غرب) قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم. من گفتم جلوتر نرویم ولی جواد کامل گفت: من آنجا رفته ام ، کسی از عراقیها آنجا نیست . اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولی ، 4 نفری در حرکت کردیم . کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم می رسیدیم . حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم. با خیال راحت در حالیکه شعله پوشهای اسلحه در دست راست و ته آن رو به هوا ، روی دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم . برادر کامل گفت سید ها شم نگاه کن ، در بلندی ارتفاع چپ یک چتر افتاده است. خواستم بالا بروم ولی او گفت: پشت ارتفاع چپ پیدا می شود، نیازی نیست بروی ، من هم نرفتم . در حال رفتن بودم که ناگهان کامل گفت : صبر کنید روی زمین نشست و گفت: اینها چیه ؟خواست بردارد ولی سید نژاد که قبلاُ یکماه در کردستان رفته بود، گفت: دست نزن اینها مین هستند. با شنیدن اسم مین ، لرزه بر بدنم افتاد. با شنیدن صحبتهای سید نژاد ، کامل بلند شد و دست به مین نزد. مدتی نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زد و پا به فرار گذاشت . پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم . در 80 متری ما ، 2 عراقی با تیر بار ما را به آتش بستند. در این لحظة خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا. مقداری که دویدیم به میدان مین رسیدیم ولی آنقدر با عجله بود که متوجه نشده بودیم و از میدان مین عبور کرده بودیم. از چهار طرف عراقیها تیراندازی می کردند. در یک لحظه ناگهان یک کالیبر 50 از بالای همان چتری که می خواستم بر دارم، شرو ع به تیر اندازی نمود. به هر نحوی که بود از میدان مین گذشتیم و به شیار پناه آوردیم . در حالیکه لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس می زدیم ، دل درد عجیبی هم پیدا کرده بودیم . در راه که فرار می کردیم به محض شروع تیر اندازی عراقیها ، بند کوله پشتی زاده تراب کنده شد و روی زمین افتاد . او کوله را برداشت و خود را روی بوته های وحشی که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقیها هم به امید اینکه او را بکشند به طرف وی یکسره تیر اندازی می کردند . سید نژاد گفت : سید هاشم تو برو شیار آنطرفی و تو کامل ! این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقیها ما را محاصره نکنند. من هم میروم از زاده تراب خبر بیاورم . او رفته بود که زاده تراب با صورتی رنگ پریده روی زمین گیج نشسته است . به او می گوید پا شو ! جواب می دهد تیر خورده ام . سید نژاد می گوید : اگر با من نیایی می کشمت . زاده تراب با خود می گوید ، عجب اگر بروم می خورم ، اگر نروم می خورم ، پس چکار کنم . بالاخره ایشان تصمیم می گیرد با سید نژاد بیاید . پا به فرار می گذارند و بعد از مدتی به ما رسیدند. البته او سالم بود و خیال می کرد تیره خورده است . به هر حال راهی را که در 2/5 ساعت رفته بودیم ، به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته ، پایین ارتفاع نشستیم . با شروع تیر اندازی عراقیها به سوی ما ، دشت را صد ا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بوده متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود ، رسانیده بود و اطلاع داده بود. پس از مدتی دیدیم که خمپاره های سپاه یکی پس از دیگر روی سنگرها می افتد . به خاطر زیادی آتش فرار را بر قرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جای آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم.