https://shohada.org/en/node/283914

شناسه خبر: 283914
2022-3-11 15:07

خاطره شماره 1 - شهید محسن رسولی خمینی

راوی مادر شهید : -پدرم بسیار اهل شوخی بودند.در جبهه راننده بلدوزر بودند و کار جاده سازی انجام میدادند که یکبار دستشان اسیب میبیند و آن را بانداژ میکنند و هرکسی ایشان را میبیند ازشان در این مورد سوال میپرسد ایشان هم میگویند خمپاره شصت آمد و من با دستم گرفتم و آن را آن طرف گذاشتم و برای همین دستم مو برداشته است و همه میخندیدند. -ایشان به خاطر فعالیتهای انقلابی ،ساواک دنبالشان بود یکبار ساواکی ها به خانه ما امدند و پدرم درب را بازکردند .ساواکی ها به پدرم گفتند محمود هست؟پدرم گفتند الان صدایش میزنم در صورتی که محمود خودشان بودند و سپس سریع از راه پشت بام فرار کردند.