https://shohada.org/en/node/284744

شناسه خبر: 284744
2022-3-11 15:18

خاطره شماره 39 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی

همسرشهيد: وقتي همسرم به مرخصي آمد ، به ايشان گفتم : شما چون مرا دوست نداريد، به جبهه مي رويد . ايشان گريه كرد و گفت : به خدا اگر حرف اسلام و دفاع از اسلام نبود ، من براي يك لحظه از تو جدا نمي شدم و اين را هم بدان ، تا وقتي كه خدا نخواهد، هيچ چيز من و تو را از هم نمي تواند جدا كند ، مگر اينكه شهادت نصيبم شود و شهادت باعث جدايي من و تو شود. بعد از چند مدت كه از ازدواجم گذشته بود ، به همسرم گفتم : گويا چند سال است كه با هم زندگي مي كنيم. ايشان گفت : مگر اين قدر به تو سخت مي گذرد، يا اين كه من بد هستم؟ به ايشان گفتم : نه ، به خدا اين طور نيست ، ما با هم خيلي خوب هستيم . همسرم وقتي شنيد كه من از ايشان راضي هستم ، خدا را شكر كرد . پدر همسرم برايمان تعريف كرد: روزي كه علي اكبر براي آخرين مرتبه مي خواست به جبهه برود ، او را با موتور به راه آهن رساندم و درآنجا تا وقتي كه قطار مي خواست حركت كند ، چندين مرتبه علي اكبر مرا بغل كرد و بوسيد و گفت : پدر جان از اين طرف مي روم به جبهه و از آن طرف با جعبه مي آيم. به علي اكبر الهام شده بود ، كه واقعاً شهيد مي شود . قبل از شهادت همسرم ، يك بار خواب ديدم ، كه در بهشت رضا (ع) هستم . من رفتم و سر يك مزار نشستم (به گمان اينكه مزار شهيد شجيعي استو آن زمان ، ايشان شهيد شده بودند)، و گريه كردم. در حالي كه داشتم گريه مي كردم، خانمي آمدند و به من گفتند: چرا گريه مي كني ؟ گفتم : براي اينكه آقاي شجيعي شهيد شده اند. آن خانم گفتند : نه اين مزار شهيد سرپوش است، كه شما داريد گريه مي كنيد، بعد آن خانم كنار من نشست وشروع كرد به گريه كردن. من به ايشان گفتم : شما كه گفتيد اين مزار شهيد سرپوش است ، پس چرا گريه مي كنيد ؟ آن خانم گفت : من دلم به حال شما سوخت دارم ، دارم به حال شما گريه مي كنم ! همسرم قبل از ازدواجمان، از پدرم تقاضا نمودند ، كه مهريه و پول خريد عروسي را خيلي كم بگيرند، نه به خاطر اينكه بگويم وضع ماليمان خوب نيست، نه، فقط به خاطر اينكه من پاسدار هستم و مي خواهم هميشه ساده زندگي كنم و پدرم هم چون خيلي به ايشان علاقه داشتند ، پذيرفتند.