https://shohada.org/en/node/284745

شناسه خبر: 284745
2022-3-11 15:18

خاطره شماره 40 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی

پدرشهيد: يك روز در سپاه اسفراين، وقتي بچه ها مرا به اسم صدا زدند، چند سرباز كه آنجا خدمت مي كردند، ايستادند و به من نگاه كردند . همان طور كه متعجب به من نگاه مي كردند، از آنها سوال كردم كه چه شده ؟ گفتند : ما در منطقه جنگي فرمانده اي به نام سرپوش داشتيم، من متوجه شدم كه آنها فرزندم (علي اكبر) را مي گويند. به آنها گفتم : از ايشان خاطره اي داريد ؟ گفتند : بله ، وقتي خمپاره 60 نزديك ايشان منفجر شد ، كنارش رفتيم و ديديم سينه اش پاره شده و پايش در حال قطع شدن است و چهره اش خيلي برافروخته بود. ولي درآن حال ما را نصيحت كرد و گفت : ما كه رفتيم ، شما سعي كنيد كه راه ما را ادامه دهيد و آرزوي هر فردي ، در نهايت ، شهادت در راه خداست و ما به آنچه مي خواستيم ، رسيديم . زماني بود كه بچه هاي محل ، فكر خانه ساختن بودند . فرزندم (علي اكبر) از من مقداري پول خواست ، كه خانه بسازد. من به ايشان پول دادم، ولي پس از مدتي آمد و آن پول را به من پس داد. وقتي علت را پرسيدم گفت : من خانه در اين دنيا را نمي خواهم و خانه آن دنيا را بهتر از اين دنيا مي دانم . يك روز به فرزندم درباره يكي ازبچه ها كه خط فكري درستي نداشت،صحبت مي كردم و به ايشان گفتم : مي خواهم او را بزنم ، ايشان مانع شد و گفت : بگذار تا من او را ببينم و راهماييش كنم، اگر نشد، آن وقت او را تحويل قانون مي دهيم . در جبهه يكي از رزمنده ها به فرزندم علي اكبر گفته بود، كه آقاي سرپوش، شما هنوز هستيد؟ علي اكبر مي گويد : مي روم و يك بار ديگر برمي گردم، وقتي برگشتم، بار آخرم است. همان بار آخري كه ايشان مي خواست به جبهه برگردد، از ماشين عقب مانده بود و من ايشان را با موتور به راه آهن بردم و در آنجا بود ، كه سه مرتبه با من روبوسي و خداحافظي كرد و موقع حركت ، دستهايش را بلند كرد و به من گفت : بابا ، شما برو و دعا كن و براي من معلوم بود كه اين بارآخري است كه مي رود . دوستانش مطالب زيادي از اوبه ما گفتندکه مقداري از آن را به ياد دارم: در ابتداي جذبمان به سپاه بود ، كه توسط برادر عزيز ، شهيد فرج ا… عاقبتي، ما را كه جمعي حدود 15 نفر بوديم به كوه بردند و از صبح تا ظهر آن روز چيزي ندادند كه بخوريم. فقط ما را در كوه برده بودند، به طوري كه اعتراض همه بلند شده بود، ولي ابراز نمي كردند. ولي يكي از برادران سپاه ، كه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود، اصرار داشت كه هر وقت برادر عاقبتي مي گويد ، كي خسته است، نگوييد دشمن ، بگوييد که خسته هستيد و روي کارتان ، سرپوش نگذاريد، كه همين طور هم شد و برادر عاقبتي و ساير بچه ها و نهايتاً برادر رباط سرپوش گفت : مگر اين بيچاره ها چقدر تحمل دارند ؟ لقمه اي نان به آنها بدهيد و دوباره آنهارا بدوانيد و خلاصه ايشان ، به اين طريق ، اين مشكل را رفع نمود. سال 59 به اتفاق علي اكبر رباط سرپوش ، تصميم گرفتيم كه دبيرستان را رها كنيم و به جبهه برويم. مقدمات فراهم شد ، ولي وقتي والدين بنده متوجه شدند و راضي نشدند و گفتند : شما كم سن و سال هستيد و كاري از شما ساخته نيست و خلاصه مانع من شدند، كه بنده و رباط سرپوش، بسيار ناراحت شديم ، كه با چنين بن بستي روبرو شده ايم . ايشان با همان لحن خاص خود ، كه هميشه در سختي ها با شوخي و بياني طنز آميز ، مشكلات را آسان مي كرد ، به بنده گفت : غصه نخور. انشاءا… بزرگ كه شدي، به اتفاق آقا مصطفي به جبهه خواهي رفت ( مصطفي برادر كوچك ايشان بود ، كه آن زمان ، حدود چهار پنج سال سن داشت و اغلب با حركات بچه گانه وشادي آفرين خود، بنده و اين عزيز را سرگرم مي كرد ). برادر رباط سرپوش، با لحني بسيار محبت آميز و منطقي مرا قانع كرد ، كه اگر بدون اجازه پدرت و مادرت بيايي، كارخوبي نيست و نهايتاً بنده راضي به ماندن شدم، كه البته بعد از 48 ساعت ، كه از اعزام برادر علي اكبر رباط سرپوش گذشت ، تازه به خود آمدم ومتوجه شدم ، كه گرمي كلام ومنطق ايشان بود، كه آن آرامش را به من داد.