https://shohada.org/en/node/284748

شناسه خبر: 284748
2022-3-11 15:18

خاطره شماره 43 - شهید علی اکبر رباط سرپوشی

طپدرشهيد: وقتي فرزندم از من خواست كه رضايت بدهم تا به جبهه برود ، به او گفتم : ما آرزو كرديم كه تو دكتر ومهندس بشوي . ايشان علاقه زيادي به جبهه داشت، به من گفت: خاك بر سر ما كه ناموسمان به دست دشمنان بيفتد و ما بخواهيم دكتر ومهندس شويم. براي حفظ ناموس، بايستي به جبهه بروم و از ناموس و شرف خود دفاع كنم ودست دشمنان را از سر ناموس اين ملت كوتاه نماييم و ادامه داد : اگر چه سن من كم است، ولي مي توانم 2 ليوان آب براي رزمنده ها ببرم . بعد گفت : اگر شما اجازه ندهي كه به جبهه بروم، تو را به مادري قبول ندارم . روزي كه جنازه علي اكبر را به اسفراين آوردند، در محل بسيج گذاشتند تا براي تشييع آماده شود. حاج آقا سعادتي که خودش پدر شهيدبود ، بالاي سر ايشان نشست و بلند بلند گريه مي كرد. براي من تعجب آور بود، چون ايشان براي فرزند خودش اين قدر گريه نكرد، كه الان دارد براي فرزند شهيد من، گريه مي كند. بعد از چند روزي كه از مراسم تشييع جنازه فرزندم گذشت، نزد آقاي سعادتي رفتم و سوال كردم، كه چرا شما اين قدر براي فرزندم گريه كرديد ؟ ايشان گفتند : اي كاش من و هزاران نفر مثل من مي رفتند ، ولي سرپوش مي ماند وبراي مردم خدمت مي كرد ، چون ايشان فرمانده لايقي بود. همرزمانش خيلي از او تعريف مي کنند,يکي مي گفت: اصرار فراوان براي حضور در جبهه داشت . تا جايي كه بالاخره موفق به جلب موافقت مسئولين شد. آن روز به ياد ماندني و تاريخي فرا رسيد. روزي كه براي او شادي و نشاط و براي من غم و اندوه را به همراه داشت. ايشان سر از پا نمي شناخت و از شادي در پوست خود نمي گنجيد. با صلابت و استواري ، بر موتور نشست و پس از روشن كردن آن ، همراه يكديگر جهت تسويه حساب با صاحبخانه اش و خداحافظي با خانواده و بستگان، راهي روستا شديم. ايشان با سرعت تمام رانندگي كرد! وقتي به آنجا رسيديم، با صاحبخانه اش تسويه حساب نمود و خيلي عادي و بي تكلف ، با پدر و مادر بزرگوار و ساير اعضاي محترم خانواده اش خدا حافظي كرد و حلاليت طلبيد و بلافاصله برگشتيم. عجله در كار خير و سرعت غير منتظره اش در كارهاي قبل از اعزامش، براي من درس بزرگي بود. يکي ديگر مي گفت: در آخرين سفر علي اکبر به جبهه ، با ايشان بودم . چون يگان زرهي در منطقه غرب بود ، به آنجا رفتيم و اشتباهاً ما را به سر پُل ذهاب معرفي کردند ، که بايستي با ماشين هاي عبوري از اسلام آباد غرب، به سر پُل ذهاب مي رفتيم. تا نيمه هاي راه با ماشين رفتيم، شب شد و ديگر وسيله اي نيامد و ناچاراً در يک پُست بازرسي، که عمدتاً نيروهاي محلي در آنجا بودند، توقف کرديم و شب را مانديم. متأسفانه آنجا به دليل کمبود جا و امکانات ، بايستي با سختي شب را صبح مي کرديم. منطقه کوهستاني بود و هوا نيز سرد بود. پائيز بود و متأسفانه افراد آنجا هم امکاناتي از قبيل پتو و ... در اختيار ما قرار ندادند و ما با همان لباس هايي که تنمان بود، بايستي تا صبح سرما را تحمل مي کرديم. شرايط سختي بود و بي توجهي آن افراد به اين شکل ، باعث ناراحتي و سختي شده بود. بنده که خيلي ناراحت و عصباني شده بودم ، به برادر رباط سرپوش گفتم: بايد با اين افراد صحبت کنم و به آنها بفهمانم که کار بسيار بدي است، چرا که خودشان با استفاده از پتو و امکانات راحت خوابيده اند و به فکر ما نيستند. آن عزيز گفت: نه، از خواب بيدارشان نکن، آنها تقصيري ندارند، امکانات ندارند، اگر قرار باشد که به هر کس که اينجا مي آيد، آنها امکانات خود را بدهند، خودشان نمي توانند اينجا بمانند و کار کنند. ايشان مرا که عصباني شده بودم، آرام کرد و نهايتاً گفت: خودم فردا صبح به آنها حالي مي کنم، که کار و برخوردشان با ما درست نبوده و به طوري تذکر لازم را مي دهم. خلاصه به هر طريقي بود ما شب را به صبح رسانديم! هنگام اذان صبح، برادر رباط سرپوش آنها را براي نماز بيدار کرد و به آنان گفت: هر چند که به ما چيزي نداديد تا بتوانيم بخوابيم و سرما نخوريم ، ولي حيفم آمد که براي نماز صبح بيدارتان نکنم. ايشان با اين لحن شوخي و طنز هم آنها را براي نماز صبح بيدار نمود و هم در واقع، کار و رفتار نامناسب آنان را تذکر داد!