https://shohada.org/en/node/285227

شناسه خبر: 285227
2022-3-11 15:25

خبرشهادت

به روایت از عصمت دهقان بوسعدی : ه خاطر دارم در هنگام جنگ ما دوشنبه و پنج شنبه تشییع جنازه داشتیم و من برنامه هایم را طوری تنظیم کرده بودم که صبح دوشنبه و پنج شنبه کاری نداشته باشم و به تشییع جنازه پیکر شهدای عزیز بروم. داشتم تلوزیون نگاه می کردم که ببینم فردا دوشنبه چند تا شهید داریم دومین شهید را به نام حسن دهقان اعلام کردند .تکانی خوردم وبه مادرم گفتم :دوتا نقطه کم داشت که من لقب خواهر شهید را به خود بگیرم مادرم گفت این چه حرفی است که می زنی . گفتم چه عیبی دارد که من خواهر شهید شوم . مگر آنهایی که می روند و شهید می شوند خونشان از خون برادر من رنگین تر است ؟من این را افتخار می دانم که خواهر شهید شوم .روزپنج شنبه که از خواب بیدار شدم مثل اینکه کسی مرده باشد صوت قرآن شنیده می شد .با خود گفتم خدایا این صوت قرآن از کجا می آید . بلند شدم چادرسرم کردم وبیرون رفتم . دیدم نه این صدا در گوشم است و هر کاری می کنم از گوشم خارج نمی شود .پدرو مادرم را هم دیدم حالشان خوب بود از مادرم سوال کردم حسین نامه ای چیزی نوشته است؟ گفت: نامه نوشته خوب است . باصدای صوت قرآن در گوشم به من الهام شد خودم را آماده نگه دارم که امروز و فردا خبر شهادت حسین را به ما می دهند تا اینکه یک روز که می خواستم به مدرسه بروم خیلی دلم گرفته بود وصدای صوت قرآن از گوشم بیرون نمی رفت . به مدرسه رفتم آنجا هم ناراحت بودم به طوری که بچه ها متوجه شدند هرچند که دلم می خواست تنها تنها باشم ولی دوستانم دورم را گرفتند و گفتند دهقان چه شده چرا گرفته ای ؟ امتحانات دارد شروع می شود و چیزی به تعطیلی مدرسه نمانده و ما از هم جدا می شویم . به آنها گفتم چند روزی است که صدای قرآن در گوشم است و از صبح به این فکر می کنم که خبر تشییع جنازه برادرم را می خواهند به من بدهند .آن روز طبق روال همیشه تنها نیامدم بلکه چند نفراز دوستان با من از مدرسه به طرف خانه آمدند وسط میلان که رسیدیم دیدم چهارراه شلوغ است .به بچه ها گفتم :این چهارراه همیشه تصادف می شود . کمی نزدیک آمدم دیدم درخانه ما شلوغ است . گفتم خدایا چه شده همانجا به من الهام شد که محمد حسین شهید شده است به بچه ها گفتم :من فردا نمی توانم به مدرسه بیایم وامتحان بدهم گفتند چرا گفتم چون برادرم شهید شده است . ازصبح خیلی ناراحت بودم ولی وقتی که خبر شهادت برادرم را شنیدم خدا صبرعجیبی به من داد . دیدم درخانه ما سیاه پوش است و چراغانی کرده اند وبچه های بسیج هر کدام کاری انجام می دهند . پدرم هم دستش را به سینه زده وبه پوستربرادرم نگاه می کرد و اشک می ریخت . آمدم جلو وگفتم بابا چرا گریه می کنی بزرگترین آرزو وخواسته ای که پسرت داشت شهادت درراه خدا بود و الان هم به اوج آرزویش رسیده است . محمد حسین می گفت : زمانی که خبرشهادت مرا برایتان آوردند فکر کنید که دارید مجلس دامادی مرا برگزار می کنید . خوشحال باشید مبادا گریه وزاری کنید که دشمنان شاد شوند .مادرم هم خیلی گریه می کرد وناراحت بود گفتم مادرجان برادر من به بزرگترین آرزویش که شهادت بود رسیده ومن هم این را افتخار می دانم . خوشا به سعادتش که رفت صبح روز بعد قرارشد که به سردخانه بیمارستان قائم برویم وپیکر برادرم را تحویل بگیرم .پدرم درآنجا تا برادرم را دید که سردربدن ندارد طاقت نیاورد واوراازسرد خانه بیرون آوردند من هم فقط نصف بدنش رادیدم و دیگرطاقت نیاوردم وفقط گفتم : محمد حسین تو به خواسته ای که داشتی رسیدی . امیدوارم خداوند این هدیه ناقابل را از ما قبول کند .حسین جان همین طورکه دردنیا مهر وعلاقه زیادی به ائمه اطهارداشتی وهمیشه درسوگواری حضرت امام حسین (ع)شرکت داشتی همین طور هم مانند امام حسین که تنش بی سرشد شما هم سرت را در راه خدادادی.