https://shohada.org/en/node/286406

شناسه خبر: 286406
2022-3-11 15:42

بدون موضوع

راستش اولین باری که این شهید بزرگوار را دیدم در دبستان فرخی بود ریزنقش با چشمانی بسیار پاک و معصوم خدا را شاهد میگیرم در همان عالم کودکی هر زمانی که میخواستم در عالم خیال، تصویر و قیافه ائمه معصومین علیهمالسلام را در ذهنم مجسم کنم چشمان این عزیز در ذهنم نقش میبست از روستای؟؟؟با دوچرخه برای درس خواندن به مدرسه فرخی میآمد. نمیدانم کلاس چندم بود چون با من همکلاس نبود ولی خیلی دوستش داشتم پس از اتمام دوره ابتدایی او را ندیدم تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. نمیدانم در چه سالی از دوره دبیرستان بودم که عضو بسیج شدم. آنروزها هنوز تازه بسیج تشکیل شده بود مسجد محله ما هم حال و هوایی وصف نشدنی داشت چرا که تعداد زیادی از مردم محل در بسیج مسجد ثبت نام کرده بودند. در آنجا بود که خداوند توفیق عطا فرمود و مجدداً چهره معصومانه گمشده دوران کودکیم دوباره پیدا شد چرا که غلامرضا هم در بسیج مسجد ثبت نام کرده بود، همچنین پر نقش و معصوم، اما پر شور و فعال. چرا که هنوز هم در روستا زندگی میکرد و شبها پس از اتمام کلاسهای آموزش بسیج و با اتمام نوبت نگهبانیش با دوچرخه به روستایشان برمیگشت. در یکی از روزها پس از اخذ رضایت پدر و مادرم و تکمیل فرم رضایت والدین بطرف منزل شهید حسین ؟؟؟که مسئول بسیج مسجدمان بود و بعدها شهید شد میرفتم تا ایشان هم فرم مخصوص را تکمیل کنند و مقدمات رفتن به جبهه فراهم و مهیا شود. چشمم به شهید غلامرضا خماریان افتاد که از جلو منزل شهید؟؟؟برمیگشت. با خوشحالی فرم را به او نشان دادم.؟؟؟ او فرمهای امضا شدهاش را نشان داد. آری از همین جا از ما خاکیان جلو افتاده بود. از غلامرضا بگویم اویی که خیلی دیر شناختمش. هرچند برایم دوست خوبی نبود چرا که در این سفر او رفت و مرا تنها گذاشت. نمیدانستم که او هم در این خط با ما در همان شب آمده. خودش را زیاد آفتابی نمیکرد چرا که در سنگر کمین و در فاصله پنجاه متری عراقیها نگهبانی میداد و نمیخواست بچههای همشهریش از این قضیه بویی ببرند. در یکی از شبهای مهتابی، من در انتهای خاکریز در سنگری نگهبان بودم. فرمانده دسته به من اطلاع داد که چند نفر از بچههای تخریب پشت خاکریز رفتهاند. شلیک نکن تا برگردند. زمانی که آمدند و اسم رمز را از آنان پرسیدم، غلامرضا را در میان آنها دیدم تا مرا شناخت صورتش را برگرداند تا مبادا من او را بشناسم و ؟؟؟عملش ریا شود. خدایا آیا اینان را جز بهشت جاوید میتواند پاداشی باشد؟ نگهبانی دادن در آن حال و هوا، کار با گروه تخریب و حمل مین به ما بین ما و عراقیها و خدا میداند که چه اسراری بین او و خدایش بود و ما غافل ماندیم که ماندیم. خوشا به سعادتش تا اینکه لحظه موعود فرا رسیده بود و با شلیک گلوله آرپی چی از سوی دشمن، این عارف طریق الی ا000 شهید غلامرضا خماریان این خوب دوست داشتنی تمام دوران زندگانیم با قیافهای معصوم و تبسمی بر لب، همانگونه که همیشه دیده بودمش به جمع شهیدان و دیار معبودش پیوست چه بیرحمانه دوستان و همرزمانش که خبر شهاتش را تنها به این بهانه که من طاقت شنیدنش را نداشتهام از من مخفی داشتند و توفیق آخرین زیارتش را از من دریغ داشتند. بعد از گذشت هفده سال از آن زمان هرگاه که مرغ دلم در هوایش به پرواز میآید، مزارش را در دیار شهیدان بهشت فضل میجویم و خود را در دریای نگاه معصومانه تصویرش غرق میسازم. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.