https://shohada.org/en/node/287099
شناسه خبر: 287099
2022-3-11 15:55
بدون عنوان
طاهره خائف ، خواهر شهيد:اين بار موقع رفتن حال و هواي ديگري داشت. چشم از قد و بالايش برنمي داشتم. نمي دانم در دلم چه مي گذشت. اور گرم صحبت بود و من محو چهره اش. از هميشه نوراني تر و جذاب تر به نظر مي رسيد. با نگراني تا در حياط به دنبالش رفتيم، اما او از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. هنوز چند قدمي نرفته بود كه دست انداختم دور گردنش و او را بوسيدم. نا خواسته اشكهايم سرازير شد. پسر كوچكم دوان دوان خودش را به كاظم رساند و پيچيد دور پايش. كاظم با مهرباني او را در آغوش گرفت و لحظه اي به نگاه معصومانه پسرم خيره شد. با تامل گفت: زندگي در اين دنيا مثل قفس است دايي جان. بعد او را بوسيد و براي هميشه با ما خداحافظي كرد.ش