https://shohada.org/en/node/287378
شناسه خبر: 287378
2022-3-11 21:01
خاطرات جنگي
راوی سید حسین حسینی : زمانی که ما در بستان مستقر بودیم در آنجا یک سنگری به نام سنگر المهدی بود و این سنگر مخصوص صدام ساخته شده بود که به تصرف نیروهای اسلام در آمده بود و آنجا مقر فرماندهی ما شده بود و ما افتخار همسنگری با این شهید بزرگوار به مدت 5 یا 6 ماه در این سنگر را داشتیم . من یادم نمی رود بعد از اینکه تک دشمن را در تنگه چزابه که با 12 لشکر حمله کرده بودند ، پاسخ دادیم ، در آنجا یک روز شهید بزرگوار به ما گفت که ( امروز قرار است از ستاد فرماندهی اینجا جلسه ای باشد و شما مواظب باشید که اگر آمدند ، شما آنها را به داخل سنگر راهنمایی کنید . بعد من از ایشان سئوال کردم که قرار است در این جلسه چه کسانی باشند ؟ ایشان فرمودند: آقای محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی و آقای حسین باقری هستند . بعد از نیم ساعتی بالاخره جناب آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی تشریف آوردند ، وقتی که ایشان آمدند ، چون اخوی بنده پشت دستگاه بی سیم نشسته بود به شهید خادم الشریعه فرمودند که : این بی سیم چی شما در این عملیات گذشته غوغا کرد . کدام یکی از اینها بود و ایشان اشاره به من و برادرم کردند . آقای محسن رضایی آمدند و پیشانی من و برادرم را بوسیدند و بعد از اینکه این عزیزان بزرگوار را به داخل اتاق جلسه راهنمایی کردیم یک یا دو ساعت طول کشید و این عزیزان با یکدیگر صحبت می کردند . بعد از چند لحظه دیدم که یکی از این عزیزان بسیجی مراجعه کرد که می خواهد یک نفر وارد محل فرماندهی بشود و شما بیایید جوابش را بدهید . وقتی که من آمدم ، دیدم که یک آقا پسر کم سن و سال هستند و می گویند که من می خواهم داخل بیایم . گفتم که بچه جان اینجا جای بچه ها نیست و برو . اینجا جلسه هست ، وقتی که جلسه تمام شد ، شما اگر کاری داشتید به اینجا مراجعه کنید . ایشان خیلی مؤدبانه گفت: جلسه ای که الان هست ، قرار است من هم در آن جلسه باشم ، من با شوخی به او گفتم که از کی تا حالا جلسه جای بچه ها هم شده است . شما حالا بیرون بایستید ، وقتی جلسه تمام شد من این حرف را به گوش آنها می رسانم . من فکر می کردم این بچه چون آقای محسن رضایی و سرهنگ صیاد شیرازی که از شخصیتهای بارز مملکت هستند ، تشریف آوردند می خواهد این عزیزان را ملاقات کند و اجازه نمی دادم . بالاخره ایشان گفت که شما بروید و به آقای محسن رضایی بگویید که حسن باقری پشت درب هست و می خواهد بیاید و شما مزاحم هستید و راهش نمی دهی ، بعد گفتم : حسن باقری که می خواهد در جلسه باشد ، شما هستید ؟ ایشان خنده ای کرد و گفت : بله ، من و برادرم تعجب کردیم ، دیدیم یک انسان کم سن و سال مدعی است که حسن باقری است و ما هم آمدیم در جلسه و خنده کنان به جناب محسن رضایی و جناب سرهنگ صیاد شیرازی گفتیم که یک آقا پسر کم سن وسال مدعی است که من حسن باقری هستم ، آن بزرگواران هم خنده کردند وگفتند : بله درست می گوید ، بگویید بیایند داخلل . وقتی که ما گفتیم : این آقا داخل آمد ، با تعجب دیدیم که چهار بزرگواری که در جلسه هستند ، آقای خادم الشریعه ، شهید بزرگوار ولی ا... چراغچی ، جناب صیاد شیرازی و آقای محسن رضایی از جا بلند شدند و ابراز احترام کردند و این نوجوان کم سن و سال را به داخل جلسه راهنمایی کردند و در بلند ترین مکان جلسه ایشان را نشاندند . ایشان رفتند آنجا و تا ایشان نشستند ان بزرگواران هم نشستند و دست به سینه منتظر بودند که این جوان در جلسه برای گفتن چه دارد . ایشان نقشه ای را به بغل دیوار چسباندند و شروع کردند به توضیح دادن محل عملیات و مسائل دیگر و با اطاعت پذیری و تبعیت پذیری از مافوق که من احساس می کردم که واقعا اینها به یک بزرگتری که خیلی بیشتر از اینها در جریان مسائل است ، دارند گوش می دهند و سر تعظیم در مقابل صحبتها داشتند و دقیقا آن مسائل را مو به مو می شنیدند و با گوش جان به خاطر می سپردند تا انشاءا... در مراحل بعدی عمل بکنند و واقعا برای من یک درس شد که در نظام مقدس اسلامی ، سن ملاک نیست ، ملاک عقل است ، هوش و درایت افراد است و به وضوح ما در آن جا این مسئله را مشاهده کردیم .