https://shohada.org/en/node/287394
شناسه خبر: 287394
2022-3-11 21:01
تدبير نظامي و مديريت
راوی سید محمد حسینی : من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود . شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت : من می خواهم بروم واز خط خبر بگیرم ، گفت : نمی خواهد بروی ، گفت : من باید بروم ، می خواهم مهمات ببرم گفت : اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری . گفت : می خواهم بروم از آنجا اطلاعاتی بگیرم . گفت : بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری ، بگو بچه ها بدهند . گفت من اصلاً می خواهم بروم خط را ببینم چگونه هست ؟ گفت : نمی خواهد بروی . گفت : تو بگویی یا نگویی من می روم ، پس بهتر که بگویی برو . گفت : پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند ، نظر ایشان را بگیرد . با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو . شهید چراغچی همراه با ماشینی که مهمات داشت ، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند ، و می خواستند از آنجا به اهواز اعزامش کنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت وآمد . هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم شهید چراغچی با سر باند پیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ گفت : من اهواز نمی روم . گفت : تو باید بروی استراحت کنی . گفت : نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد .