https://shohada.org/en/node/287480
شناسه خبر: 287480
2022-3-11 21:01
خاطرات سياسي
راوی سید غلامرضا امینی یزدی : در اوایل سال 1356 جهت شرکت در سخنرانى شهید کامیاب به مسجد کرامت رفته بودم. بعد از پایان جلسه هنگام خروج از مسجد به محمدمهدى برخورد کردم، او جلو آمد و گفت: سید کجا مىروى؟ ممکن است ساواک تو را دستگیر کند. گفتم: آنهایى را که گرفتهاند چه کردهاند؟ با هم حرکت کرده و در مسیر منزل ایشان به راه افتادیم و با هم صحبت مىکردیم. او از من پرسید: آیا حاضرى تصاویر و پیامهاى حضرت امام خمینى را بین نوجوانان پخش کنى؟ گفتم: بله، عمر انسانها دست خداست من از چیزى نمىترسم . دو سه روز از این ملاقات گذشت. در مدرسهى مرتضوى با آقا زادههاى مقام معظم رهبرى و آقاى طبسى برخورد کردم، آنها تعدادى از پیامهاى امام را به من دادند و قرار شد من آن پیامها را در محدوده مدرسههاى اطراف پخش کنم. در اوائل سال 57 یکى از معلمین مدرسه متوجه فعالیتهاى من شد و مرا به همراه یکى از شاگردان دیگر مدرسه که پدرش روحانى بود، تحویل کلانترى داد. در بین راه کلانترى که ما در حال حرکت بودیم شخصى کیف حاوى اطلاعیهها را که زیر بغلم بود، قاپید و فرار کرد. مأمور همراه ما نتوانست ما را رها کرده و به تعقیب همکار دیگرمان بپردازد. مامور بازجو در کلانترى در ظاهر با ما برخورد خشنى کرد اما در نهان همراه ما بود و گفت: نگهدار پیامهاى امام باشید، یک هفته به مدرسه نروید که تصور شود، شما در بازداشتگاه هستید، سپس ما را آزاد کرد. هنگام خروج از کلانترى شهید مهدى را دیدم که منتظر ماست. او گفت: نترسیدى؟ گفتم: نه. بعد فهمیدم آن فردى که کیف اعلامیهها را از زیر دستم قاپیده به دستور محمد مهدى این کار را کرده است.