https://shohada.org/en/node/287486

شناسه خبر: 287486
2022-3-11 21:01

خاطرات جنگي

راوی سید تقی گرجی نیا : قرار بود به منظور پاکسازى یکى از مناطق در جنوب ، عملیاتى را انجام دهیم. مسئولى روزى به سه نفر از ما ( شهید چراغچى، خادم الشریعه و من ) گفت: یک سرى از محدوده منطقه عملیاتى بزنید. سه نفرى با موتور تریل عازم منطقه مورد نظر گشتیم. آقاى چراغچى از قلقلک خیلى بدش مى‏آمد . برادر مهدى هم پشت سر من نشسته بود. من در وسط بودم و شهید چراغچى رانندگى موتور را بر عهده داشت. موتور حرکت مى‏کرد و در دست اندازها بالا و پایین مى‏رفت و ناخواسته دست‏هاى من که به کمر چراغچى حلقه زده بود حالت قلقلک ایجاد مى‏کرد. او ناگهان کنترل موتور از دستش خارج شد و به زمین خوردیم. موتور روى پاى ولى ا... افتاده بود و پاى دیگرش روى موتور بود( به حالت بغل دراز کشیده بود) در همین هنگام یک خمپاره در کنار ما به زمین خورد. به سرعت خودمان را روى زمین انداختیم. ناگهان چشمم به قسمت باسن ولى ا... افتاد که خون از آن بیرون میزد. بله یک ترکش ریز به آنجا اصابت کرده بود. بشدت به خنده افتادیم. خنده امانمان را بریده بود. با برادر مهدى (خادم الشریعه) سعى کردیم ولى ا... را بلند کنیم. او به شدت عصبانى شده بود که چرا شما شوخى کردید و... که ناگهان یک خمپاره دیگر سر رسید و ولى ا... از دستمان خارج شد و به شانه دیگر افتاد و مجددا ترکش این خمپاره هم به باسن او اصابت کرد. مجددا خنده به سراغمان آمد ولى ولى‏ا... سخت عصبانى شد. در آخر هم از هم جدا شده و هر یک به سراغ کار خود رفتیم.