https://shohada.org/en/node/288280

شناسه خبر: 288280
2022-3-11 21:11

بدون عنوان

محمد رضا حشمتی آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم مربوط به روز قبل از شهادتش بود بادم است آنروز چهره عجیبی پیدا کرده بود تا به حال او را اینگونه ندیده بودم بسیار نورانی و جذاب شده بود سرو صورتش را نیز اسلاح کرده بود انگارخودش می دانست شهید خواهد شد. حدود ساعت 3 بعد از ظهربود که آمد و گفت : امروز قرار است بچه های قرارگاه بیایند و مشکلات خود را در میان بگذارند بعدار ظهر همه جمع شدند و اکثراً شروع به انتقاد کردند البته بعضی ازآنها نیز بهانه می آوردند. مثلاً می گفتند چرا اینجا یخچال نداریم ؟ در بین تپه ها یخچال داشتن کاری بعید بود ولی آقای حشمتی بسیار با حوصله گوش می کرد ودر مقابل پرخاش بعضی از بچه ها فقط لبخند می زد ومی گفت : چشم انشاءا.. درست می شود. شما همه مثل برادرانم هستید من هم دوست دارم امکانات داشته باشیم به هر حال سعی داشت همه را متقاعد کند حدود ساعت 5 جلسه تمام شد . دیدم بلند شد گفتم : کجا می خواهی بروی ؟ گفت : می خواهم به محور 105 ، 106 بروم . گفتم : الان جاده تامین ندارد نمی خواهد بروی صبح برو. گفت : نه دلم برای بچه های آنجا تنگ شده است باید همین امشب بروم دلم هوای آنجا را کرده است . امشب هر طوری که شده است باید بروم . گفتم : میثم - در جبهه بخاطر اینکه برای سر محمد رضا حشمتی جایزه تعیین کرده بودند بچه ها به او میثم می گفتند - چقدر نورانی شده ای ؟ گفت : امروز غسل شهادت کرده ام خیلی اصرار کردم که نرود ولی هر کار کردم نتوانستم جلویش را بگیرم . واقعاً از اینکه می رفت ناراحت بودم چون از طرز رفتار و نورانی شدنش به من الهام شده بود که به شهادت خواهد رسید گفتم: پس من هم همراهت می آیم گفت : نه ، شما همین جا بمان هر لحظه ممکن است اینجا به وجود شما نیاز پیدا شود به هر حال نگذاشت که همراهش بروم. آن شب تا صبح وحشت داشتم می ترسیدم اتفاقی برای حشمتی افتاده باشد . صبح که بیدار شدم زودتر حرکت کردم و با مینی بوسی که از روستا آمده بود رفتم نزدیک پادگان که رسیدم بچه ها را دیدم که با پای برهنه و لباسهای خونی اطراف پادگان هستند . عده ای از دوستانم نیز آنجا بودند تا مرا دیدند گفتند: خبر داری حشمتی به شهادت رسیده است ؟ گفتم : چه می گویید ؟ کی ؟ کجا؟ گفتند : دیشب درگیری شد و به محض اینکه ایشان رسید سرو صدا و درگیری شروع شد محمد رضا (میثم) سعی در آرام کردن بچه ها داشت ولی متاسفانه به علت کمبود مهمات بچه ها یکی یکی شهید شدند از جمله آقای حشمتی نیز به فیض عظیم شهادت رسید.