https://shohada.org/en/node/290062

شناسه خبر: 290062
2022-3-11 21:35

عشق به جهاد 1

به روایت از حسین همتیان : ه خاطردارم علی اصغر در سال 60 مجروح شد ، که در بیمارستان پاسارگاد هران بستری بود . وقتی جهت ملاقات وی به تهران رفتیم دیدم ایشان روی ویلچر نشسته و به دیگر مجروحان آب و غذا می دهد . پیرمردی در کنارش بود. گویا در طول مدتی که علی اصغر مجروح و بیهوش روی تخت خوابیده بود ، این پیرمرد کنارش بوده و زمانی که به هوش آمده پیرمرد آدرس بستگانش را از علی اصغر می پرسد . که ایشان می گوید : یک استاد کار دارم به نام عباس شیرازی . پیرمرد پسرش را به دنبال استاد علی اصغر می فرستد و ایشان به بیمارستان می آید . و با دیدن علی اصغر تمام وقت کنارش می ماند . و با بجنورد تماس می گیرد که ما به ملاقات وی رفتیم . بعد من به او گفتم : علی اصغر جان دیگر جبهه رفتن برای تو بس است . پرسید چرا ؟ گفتم : چون دین خود را اداء کردی . نوبت دیگران است که به جبهه بروند . گفت : شما نمیدانید که در جبهه چه خبر است . من مجبورم که بروم . از وقایع جبهه گفت : و این که صدامیان به چه جنایایاتی دست زده بودند . وقتی که عکس های دختر بچه ها را دیدم گفته های ایشان هم در من اثر کرد و مجبور شدم که خودم هم به جبهه بروم .