https://shohada.org/en/node/293468

شناسه خبر: 293468
2022-3-11 22:26

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

قبل از شهادت فرزند عزیزم حسن دقیقاً هنمگامیکه براى آخرین مرتبه به جبهه رفت خواب دیدم که در بیابان به طرف باغمان مى‏روم یک گروه جوان دارند مى‏آیند و وقتى به من رسیدند شروع کردند به خندیدن من بدم آمد و ناراحت شدم وقتى دیدم اینها مى‏خندند گفتم بى‏معنى مگر شاخ دارم چرا مى‏خندید دیدم اینها همین طور که در حال خندیدن بودند ساکت شدند و یکى از آنها جلو آمد و گفت مادر حسن آقا اگر ما نخندیم پس چه کسى بخندد گفتم مگر شما چه کسى هستید که مى‏خندید گفت، شهدا هستیم وقتیکه فرزندم به شهادت رسید یک روز در بنیاد شهید عکس رضا پرور را دیدم به یاد آن خواب افتادم که وقتى شهدا مى‏خندیدند آن خدابیامرز آمد و برایم توضیح داد علت خنده‏شان را و آن شخصى که با من صحبت مى‏کرد همرزم فرزند شهیدم بوده است. شب بعد از به شهادت رسیدن فرزند عزیزم حسن با وجود اینکه مجرد بود خواب دیدم خانمش تنها آمده )مرتبه اول که خواب دیدم با همین زن آمده بود( گفت مادرجان باز آمده‏ام گفتم عروسم خوب کارى کردى آمدى تنهاآمده‏اى؟ گفت: بله گفتم از چه وقت عروسم هستى؟ گفت از یازده ماه پیش از شهادت حسن آقا به همراه هم و با دامادمان شوهر دخترم فاطمه داریم به تهران مى‏رویم در بین راه و در سبزوار یک هتل خیلى مجلل وجود داشت که درونش همه آئینه کارى بود و یک تختخواب بزرگ داشت و از قالى‏هاى شامى معروف روى آن پهن است و یک منبر نیز رویش قرار دارد و آکواریومى مملو از ماهى‏هاى رنگارنگ رومیزى گذاشته بودند در همین حال على‏اکبر دامادمان گفت که چه بخرم که بخوریم گفتم یک چیزى بخر که خیلى گران نباشد بعد حسن آقا دست خانمش را گرفت و رفت روى همان تختخواب عالى که فرش شامى پهن بود نشست و تکیه داد دیدم تمام کارمندان رستوران همه آنها را رها کردند و روى همان میز و تختخواب همه فرم غذا بردند و روى میز چیدند به یکباره دیدم که طعمه مى‏زنم به دامادمان و مى‏گویم نگاه کن على‏اکبر به حسن نگاه کن اینها همه را رها کردند و دارند براى حسن چیزى مى‏برند و روى میزش را مى‏چینند بعد دیدم همین طور که بود حرکت کرد و نگاه کرد و اصلاً دست دراز نکرد همه را نگاه کرد و دراز کشید بلند شدم رفتم و پرسیدم که پسرم براى چه نمى‏خورى اینها که همه فرم غذا هست که برایت آورده‏اند گفت مادرجان ما نگاه که به غذا کنیم از بویش سیر مى‏شویم از میان آن همه غذا یک ظرف ماست به من داد و گفت همراه بچه‏ها بخورید. یکى از همسایگان که مدتى حسن را شیر داده است به نام مادر حسین مشهدى مشهور و خیلى متدین است گفت خواب دیدم در جایى هستم کوهستانى آن قدر این کوهستان تاریک بود تا نگاه کردم دیدم تنها هستم وحشت کردم و ترسیدم گفتم خدایا این جا چه کار کنم هیچ کس نیست یک مرتبه دیدم حاج آقاى شما در یک دشتى مشغول کشت و کار است دور بودم و هنوز خیلى مى‏ترسیدم یکباره نورى را دیدم که در وسط کوه ایستاد و گفت نه نه فاطمه چرا مى‏ترسى هر چه نگاه کردم فقط نور بود یکدفعه متوجه شدم صداى خدا بیامرز حسن آقاى شما است.