https://shohada.org/en/node/293566

شناسه خبر: 293566
2022-3-11 22:27

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

به روایت از خدیجه بیگم حسینی : من چون در روستایی که الان دارم زندگی می کنم غریب بودم خیلی به کوه و بیابان اطراف می رفتم و برای از دست دادن پسرم علیجان گریه می گردم صبح و شب کارم شده بود اشک ریختن . در همین ایام یک شب خواب دیدم یک دختر بچه دارم و او را به پشتم بسته ام داشتم به سمت روستای بزنگان می رفتم اول روستا که رسیدم دیدم تعدادی درخت سر سبز و نهر آب جاری بود علیجان هم آنجا بود پرسید مادر اینجا چکار میکنی گفتم : آمده ام خانه تو گفت : درست آمده ای خانه من اینجاست دستم را گرفت دیدم به محلی رفتیم که پله می خورد و به سمت پائین می رفت وقتی از پله ها پائین رفتیم آنجا خانه ای بود که همه چیز تمیز و سفید بود همسرش نیز آنجا بود . دیدم علی بزغاله ای را کشت به او گفتم از جگر بزغاله یک تکه کوچک به من بده تا بخورم دیگر چیزی نمی خواهم . او گفت نه مادر من این بزغاله را برای تو نکشته ام گفتم نه نمی خواهم یک کمی آب به من بده یک جوی آب زلال و روان جلوی خانه بود رفت و برایم آب آورد اما اینقدر این آب شور بود که نمی شد آن را خورد . گفتم مادر این چه آبی است که شما دارید علیجان گفت : مادر این آبی است که تو برای من می فرستی اینقدر گریه نکن تو هر چه اشک می ریزی جمع می کنند و برای من می آورند که بخورم . از آن روز به بعد اشک چشام خشک شد و دیگرهرچه رازونیاز کردم که علی جان را در خواب ببینم ندیدم که ندیدم .