https://shohada.org/en/node/294745
شناسه خبر: 294745
2022-3-11 22:44
عشق به جهاد
من و قربان محمد در پادگان مشهد خدمت می کردیم که روزی فرمانده ی پادگان سخنرانی کردند و گفتند : ما به شما 10 روز مرخصی می دهیم به شهر خود برگردید و زمانیکه مرخصی شما به پایان رسید به پادگان مشهد بازگردید تا شما ها را به آمل و بابل اعزام کنیم . بعد از آن ما تقریباً چهار ماه درمحمود آباد آمل مشغول خدمت بودیم که در آنجا با ضد انقلابها و منافقین به جنگ پرداختیم . ساعت 11 شب بود که به ما آماده باش اعلام کردند و ما را دوباره همان ساعت به آمل اعزام کردند ما حدوداً در آنجا 48 ساعت درگیری و جنگ داشتیم و به یاری امام زمان و توکل به خداوند ما شبانه بر پشت بام ها سنگر گرفتیم و تا صبح صبر کردیم . همینکه صبح شد با اسلحه سنگین به آنها حمله کردیم وحدوداً 40 نفر از آنها کشته شدند و 40 نفر دیگر ازمنافقین را دستگیر کردیم و بعد از 48 ساعت درگیری با پیروزی ما به پایان رسید . دوباره به محمود آباد برگشتیم. در طول درگیری و جنگ من و قربان محمد در یک جا باهم بودیم و یک لحظه از همدیگر دور نبودیم . در این درگیری که در آمل داشتیم حدوداً 10 نفر از منافقین فرار کردند که فرمانده به من و قربان محمد و چند نفر دیگر دستورداد که به پلیس راه آمل برویم تا شاید بتوانیم آن دو نفر را هم دستگیر کنیم. ما چند نفر از آن منافقانی را که قبلاً دستگیر کرده بودیم همراه خود به پلیس راه آمل بردیم و آنها را درمکانی مخفی کردیم بطوریکه بتوانیم ماشینهایی را که می آیند بازرسی کنیم تا همدستان خودشان را معرفی کنند . یک روز در حین بازرسی ما یک اتوبوس خط تهران را بازرسی می کردیم که یک آقایی روی صندلی بود و مشغول روزنامه خواندن بود این مرد آن قدر روزنامه را نزدیک به صورتش گرفته بود که من و قربان محمد هر دو به او شک کردیم . نزدیکتر رفتیم و از او خواستیم که مدارک شناسایی خود را به ما نشان بدهد . در همین لحظه بود که یکی از آن اسرا به ما خبر دادندکه این هم یکی ازهمدستان آنها است . او را بازداشت کردیم و بعد همه آن ده نفر را که هر کدام را از یک اتوبوس شناسایی و دستگیر کرده بودیم ، دستگیر و تحویل مقامات دادیم . بعد از شناسایی آن ده نفر ماموریت من و قربان محمد در پلیس راه به پایان رسید . بعد از بازگشت به پادگان محمود آباد ده روز مرخصی دادند و به زادگاه خود برگشتیم وقتی مرخصی به پایان رسید ما را از محمود آباد به پادگان کردستان به شهرهای تکاب و سنندج و شاهین دست اعزام کردند . در یکی از عملیاتها حدود 30 الی20 کیلومتر ، همراه و همقدم با قربان محمد پیشروی کردیم و درهر مکانی سنگر درست می کردیم وبقیه رزمندگان می آمدند و در این سنگرهایی که ما درست کرده بودیم سنگر می گرفتند. یک روز من و همرزمم آقای کهنسال در پادگان نشسته بودیم که قربان محمد به دیدن ما آمد بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم و با یکدیگر بحث و گفتگو کردیم تا نزدیکیهای غروب که قربان محمد به پادگان خودشان برگشت . درکردستان روز امنیت و آرامش برقرار بود ولی اکثر درگیریها شب اتفاق می افتاد وما شب این حق را نداشتیم که از پادگان بیرون برویم . بعد از دو روز من و همرزمم آقای کهنسال تصمیم گرفتیم به دیدن قربان محمد برویم صبح به پادگان قربان محمد رفتیم که قربان محمد را در حال نگهبانی دیدیم . من به قربان محمد گفتم : قربان محمد شما خسته نمی شوید این قدر نگهبانی می دهید . گفت : رزمندگان اسلام که نباید خسته شوند دشمن همیشه درمانده و خسته است . ما تا نزدیکیهای غروب با هم بودیم . بعد از 2الی 3 روز درگیری جنگ شروع شد که هر دو پادگان درگیر بودیم نزدیکیهای صبح ما را برای کمک به پادگان قربان محمد فرستادند . وقتی آنجا رسیدیم دیدم قربان محمد بر اثر اصابت گلوله به چشمش به فیض عظیم شهادت نائل شده است .