https://shohada.org/en/node/295045
شناسه خبر: 295045
2022-3-11 22:47
آخرین وداع با خانواده
به روایت از محمدباقرزاده : یادم هست زمانیکه برادرم حسن باقر زاده قرار بود به جبهه اعزام شود با او به راه آهن رفتم و در آنجا ایشان به من گفت : این دفعه آخری است که ما همدیگر را می بینیم . به او گفتم : من فردا به پیش شما می آیم و روز اعزام من فردا است او لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت : سپس خداحافظی کردیم و ایشان سوار بر قطار شد و من به خانه برگشتم و طبق برنامه روز بعد به جبهه اعزام شدم و اتفاقا در آن وقع گردانی که برادرم در آن بود تغییر مکان داده بود و من ایشان را پیدا نکردم موضوع گذشت ا اینکه یک شب در جبهه میمک بودم که خواب شهادت برادرم و چند تن از دوستانش را دیدم وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دلواپس بودم و چون تازه از مرخصی برگشته بودم دوباره نمی توانستم به مرخصی روم بنا بر این مرخصی ساعتی گرفتم و به شهر ایلام رفتم و از آنجا با خانه تماس گرفتم . بعد از احوالپرسی آنها به من گفتند یکی از اقواممان مجروح شده زودتر بی . من که خیلی دلواپس بودم هر چه سوال کردم چه کسی جواب درستی به من نداد وقتی به محل استقرار نیروها ی خودمان در میمک برگشتم موضوع خواب و زخمی شدن اقواممان را برای فرمانده گفتم : و ایشان چند روز به من مرخصی داد تا بتوانم از او خبر بگیرم من هم قبول کردم و به مشهد آمدم . وقتی که به مشهد رسیدم ساعت 12 شب بود و درست نبود آن موقع به خانه بروم و همه را بیدار کنم بنابر این به حرم مام رضا (ع) رفتم و تا صبح آنجا بودم و بعد از نماز صبح به خانه رفتم . در راه خانه وقتی همسایه ها مرا می دیدند با هم پچ و پچ می کردند و این موضوع برایم خیلی عجیب بود سریع خودم را به خانه رساندم و دیدم که عمویم در جلوی درب خانه ایستاده است از او پرسیدم چه خبر شده است ؟ خبری نیست ، دوباره سوال کردم چه کسی مجروح شده ؟ جوابی نداند به عمویم گفتم من خودم از موضوع خبر دارم و در خواب دیده ام که برادرم شهید شده می شود که در همان موقع عمویم شروع به گریه کرد و مرا در آغوش گرفت . به او گفتم : گریه نکن چون این آخرین سفارش و وصیت برادرم حسن بود که می گفت : بعد از شهادت من گریه نکنید و چون باعث شادی دشمن می شود . سپس با عمویم به معراج شهداء رفتیم و جنازه را شناسایی کرده و روز بعد او را تشیع نمودیم .