https://shohada.org/en/node/296052

شناسه خبر: 296052
2022-3-11 23:01

خاطرات جنگی 1

به روایت از سیدهاشم درچه ای : بعد از این که من رفته بودم ایشان پشت سر ما می‌آید وی پرسید کیست می‌گویند رفته جلو و نیامده و خیلی پیگیری می‌کنند و می‌آید با موتور به اتفاق آقای نیکرو که بعداً شهید می‌شود ـ دوتایی با هم می‌آیند و می‌رسند می‌بینند دو سه نفر با هم هستند می‌بینند آنها عراقی هستند بلافاصله بر می‌گردند و آنها شروع به تیراندازی می‌کنند موتورشان می‌افتد و شروع می‌کنند به دویدن در حال دویدن آقای نیکرو را می‌زنند و ایشان می‌افتد محمود امیرخانی به نیکرو می‌گوید بیا برویم نیکرو می‌گوید من تیر خورده‌ام تا این که نیک‌رو می‌افتد تا می‌افتد آقای امیرخانی می‌آید و نیکرو را بغل می‌کند در حالی که عراقی‌ها دارند دنبال این‌ها می‌روند آقای نیکرو به ایشان می‌گوید تو برو ایشان می‌گوید نه من تو را نمی‌گذارم بروم در همان حال نیکرو آخرین تکانش را می‌خورد و شهید می‌شود در بغل امیرخانی شهید می‌شود بعد آقای امیرخانی این طرف‌تر می‌آید می بیند ده بیست نفر اینجا افتاده‌اند و فقط یک نفر می‌نالد آقای امیرخانی به ایشان می‌گوید که پاشو برویم می‌گوید نمی‌دانیم از کجا برویم نمی‌دانیم راه کدام طرف است آقای امیرخانی به ایشان می‌گوید که من قطب‌نما دارم پاشو برویم تا می‌گوید من قطب‌نما دارم نزدیک بیست نفر بلند می‌شوند از همین نیروهایی که افتاده بودند بلند می‌شوند و به دنبال ایشان حرکت می‌کنند و می‌آیند جلوتر تا می‌رسند به بچه‌ها وقتی به بچه‌ها می‌رسند آقای امیرخانی می‌پرسد پرسید، چی شده می‌گویند خبری از ایشان نداریم و دیگر می‌افتد و بی‌هوش می‌شود اگر اشتباه نکنم بعد از سه روز به هوش می‌آید این حرفی بود که خودش برای خانواده می‌گوید.