https://shohada.org/en/node/296444
شناسه خبر: 296444
2022-3-11 23:06
اولین اعزام
به روایت از زهرا نظری حسن زاده : روزی محمد جواد برگه اعزام به جبهه اش را پیش من آورد تا امضاء کنم. من که مدتی دربستربیماری افتاده بودم ونمی خواستم ازمحمد جواد دورباشم گفتم: من رضایت نمی دهم اگرتو به جبهه بروی دیگرنه تو مرا می بینی ونه من تو را و با این حرفها مانع رفتنش شدم. روزبعد گویی ندایی به دلم طنین اندازشد که اگررضایت ندهی فرزندت به جبهه برود ممکن است یکروزخبرتصادفش را برایت بیاورند آن وقت می خواهی چه کارکنی مرگ وزندگی دست خداست. با این ندا به خورم آمدم وهمان روزوقتی محمد جوادم ازمدرسه به خانه آمد به اوگفتم: برو مادرجان برگه اعزام به جبهه ات را بیاورتا امضاء کنم. محمد جواد با ناباوری گفت: مادرمرا دست انداختید؟ تا دیروز ککه امضا نمی کردید ومی گفتی نه من نه تو؟ حال چه شده که خودت می خواهی امضا کنی؟ وقتی برگه اش را امضا کردم از خوشحالی درپوستش نمی گنجید خم شد وپاهایم را بوسید.