https://shohada.org/en/node/297666
شناسه خبر: 297666
2022-3-11 23:25
مبارزه با ضد انقلاب
76. خاطره ای که من می خواهم تعریف کنم. مربوط به اوایل انقلاب است. که منافقین از قدرت زیادی برخوردار بودند و علناً فعالیت می کردند. مهدی از همان ابتدا با فعالیت آنها مخالف بود و سعی می کرد. که به هر صورت فراهم انها شود و جلو فعالیت آنها را بگیرد. یکی از فعالیتهای مهدی در این راه کندن پرچم و پلاکاردهای منافقین بود. که در آن زمان در گوشه و کنار شهر روی تیرهای برق و دیوارها مشاهده می شد و منافقین از انها به شدت مواظبت می کردند و کشیک می دادند. چون بچه های بسیجی آنها را می کندند و به آتش می کشیدند. در آن روزها مهدی از پرچمی سخن می گفت: که روی تیر برق سر چهار راهی نصب بود و می گفت: هر جا که پرچم بود کندم همین یکی را نتوانستم بکنم کندن آن پرچم برایش آرزو شده بود. من همیشه وقتی که شبها مهدی و برادرش از خانه خارج می شوند دلم شور می زد و تا وقتی که بر می گشتند. در حیاط را باز می گذاشتم و جلو حیاط می ایستادم. در یکی از این شبها ناگهان دیدم هادی و چند تا از بچه های محل نفس نفس زنان وارد حیاط شدند و با خودشان می گفتند: که او نمی تواند مهدی را بگیرد. مهدی حتماً فرار می کند. من از حرفهای آنها فهمیدم که اتفاقی برای مهدی افتاده از آنها پرسیدم که چی شده ؟ اول که به من نمی گفتند: ولی بعد هادی گفت: مادر، یادم مهدی می گفت: کندن پرچم سر آن چهار راه برایم یک آرزو شده، بالاخره مهدی به آرزویش رسید و پرچم منافقین را کند. اما نگهبانی که داخل یکی از مغازه ها کشیک پرچم را می داد فهمید و با چاقو دنبال مهدی کرده و مهدی از بالای تیر خودش را به پایین پرت کرد و با پرچم فرار کرد و در همین حین که مهدی با قیافه ای پریشان و ترسیده و پرچم بدست وارد حیاط شد و گفت: بالاخره به آرزم رسیدم و این آرزو ها بالاخره به جبهه سومار ختم شد. که در تاریخ 9/9/61 مهدی به آرزوی بزرگ خودش که همان شهادت در راه خدا بود رسید.