https://shohada.org/en/node/299636

شناسه خبر: 299636
2022-3-11 23:54

پيش بيني شهادت

«یک بار که ایشان می خواست به جبهه برود به من گفت: کار نداری؟ گفتم: نه! اما لباساتو چطور بیارم ؟ گفت لباسامو بده بشورند . بعد آنها را بی بی شست و همه را توی ساک گذاشتم و ساک را روی شانه ام و جای ایشان رفتم . علی داشت بیرون می رفت که گفتم : مادر ! برگرد قد و بالا تو ببینم . گفت : دیدی مادر : گفتم : بله . گفت : پس مادر ! ساکمو به باغ سعدآباد بیاور . بعد ساکو بردم . آنجا که رسیدم به رفقایش گفتم که علی کجاست ؟ گفتند : توی ماشین نشسته است . بعد یک دفعه از ماشین پرید بیرون و گفت : مادر ! من که بروم بعد از 12 روز شهید می شوم . گفتم : باشد ، و رفتم به راه آهن و بعد علی را بردند نیروی هوایی. من هم رفتم و دیدم که علی پشت سیمهای خاردار داره با من خداحافظی می کند . گفتم : علی جان داری میری ؟ گفت : بله کار نداری ؟ گفتم : چرا مادر ، بیا یک بوسه ات کنم . گفت : نه مادر ، این بوسه یادگار می ماند . باز رفت و آمد . این بچه مثل آیینه می درخشید و خیلی خوشگل شده بود . به مهدی گفتم : قد بچه من بلند شده! گفت : افتخار کن که قدش بلند شده . بعد علی گفت: مادر ! این قد برای شهادت است. قربان تو مادر همچنین پسری داشتن که در راه خدا دادی! قربان تو ! و دیگه رفت و ما برگشتیم.»