https://shohada.org/en/node/303467

شناسه خبر: 303467
2022-3-12 00:50

خبر شهادت

راوی ریحان مرجانی : من و همسرم رفته بودیم مشهد مقدس زیارت حضرت رضا (ع) شب آن روز قرار بود تلویزیون شهدا را نشان بدهد که برای تشییع آورده بودند با خودم می گفتم : خدا به داد دل مادرهای این شهدا برسد که فردا می آورند همسایه ی ما هم که همراهمان بودخبر داشتند که فرزندم شهید شده است به من مدام می گفتند : بلند شو از جلوی تلویزیون به خاطر این که چیزی نفهمم زمانی که اسامی شهیدان را می خوانند آن شب خوابم نمی برد همسرم رفتند وخوابیدند و به من هم گفتند بیایید بخوابید ولی آن شب خوابم نمی برد حاج آقامان هم نمیدانستند که تا صبح نخوابیده ام صبح برای نماز بلند شدیم و نماز خواندیم و میخواستیم برویم حرم که همسایه ی ما آمد و گفت : شما امروز حرم نروید که می خواهد برایتان میهمان بیاید گفتم الان ساعت 5 است تا ساعت 7 و 8 که بخواهد میهمان بیاید ما می آئیم گفت : نه میهمانها می خواهند اول اینجا بیایند و بعد به حرم بروند ایشان می خواستند که من حرم نروم که اطلاع پیدا کنم یا کسی به من بگوید ماندم چایی حاضر کردم و حاجی آقا بیدار شدند در همین هنگام در خانه مان زنگ زدند من میخواستم بروم در را باز کنم که همین همسایه مان زودتر رفت در را باز کرد که من نروم دست حاجی آقا بودند حاجی آقا بیدار شدند گفتند شما سر صبح کجا می خواستید بروید ؟ گفتند: می خواستم بروم زیارت و بعد بیایم نزد شما گفتم اول بروم سلاله حضرت زهرا (س) ار زیارت کنم بعد بروم پیش امام رضا (ع) برای همین اول خدمت شما آمدم وقتی چشمم به ایشان افتاد یک تکانی خوردم و فهمیدم با خودم گفتم حتما کاری پیش آمده که این موقع ایشان آمده اند چای حاضرکردم و صبحانه ایشان را بردم که با حاج آقا صبحانه بخورند باز دوباره کسی دیگر در زد رفتم پشت در که در باز کنم باز همسایه مان جلوتر از من رفت من همانجا ایستادم تا در را باز کردند دیدم برادر خودم با برادر حاج آقا آمده اند دادشم دست در گردن من انداخت و گفتند دیدید سید محمد به آرزویش رسید خلاصه آمدند و ما را به فرودگاه بردند و گفتند که میخواهند جنازه شهید را بیاورند وقتی جنازه را آوردند از آنجا تحویل گرفتیم و فردایش تحویل دادند که به بجستان ببریم