https://shohada.org/en/node/304424

شناسه خبر: 304424
2022-3-12 01:03

حسن برخورد

راوی اعظم مهربانی: یکروز شوهرم که سر کار رفته بود، حسین قصد آمدن به خانه ما را داشت و در میان راه با یکی از فامیلها برخورد نمود که آدرس خانه را یاد نداشت و وی از حسین پرسید : خانه چه کسی می روی؟ جواب داد : خانه پسر عمویم می روم. سپس وی گفت : من که یاد نداشتم، خوب شد که شما را دیدم و دوتایی بطرف خانه ما راه می اُفتند. وقتی در را گشود حسین با خنده رو به من کرد و می گوید : دختر عمه مهمان نمی خواهی؟ گفتم : بفرمائید تو . آمدند تو و حسین به آشپزخانه آمد و گفت : دختر عمه چیزی از بیرون لازم نداری؟ من هم که آن روز آمادگی نداشتم گفتم : چرا، و خود حسین رفت یک سطل ماست ، یک شانه تخم مرغ و چند تا نان خرید و من هم با همان چیزهایی که حسین خریده بود ناهاری درست کردم و جلوی آنها گذاشتم. وقتی که مهمان رفته بود از حسین تشکر کردم و گفتم : اگر شما آماده نمی کردی چیزی را و خلاصه اگر امروز نبودی من نمی دانستم چه کنم و حسین گفت : وظیفه من است دختر عمه کاری نکرده ام. خلاصه آن روز آبرویم را خرید و هیچوقت یادم نمی رود. یادش زنده باد حسین.