https://shohada.org/en/node/305408
شناسه خبر: 305408
2022-3-12 01:16
لحظه و نحوه شهادت
به روایت از محمدجواد عصاران : یک روز صبح که از خطّ مقدّم رد شده بودیم در ارتفاعات رملی شویتییه که بعد به نام شهید شاهسوندی نامگذاری شد عراقیها در جلوی دهلاویه از این ارتفاعات عقب نشینی کردند و جلوی دهلاویه زرهی بسیار مستحکم تشکیل دادند . و یکسره با تیر مستقیم بچّه ها را می زد و چیزی را که جلوگیری می کرد از پیشروی نیروها میدان مین جهنده ای بود که کسی شناخت راجع این مین نداشت مین جهندة والمر ، مینی که اگر تحریک شود از زمین می پرد بالا به شعاع چهل پنجاه متری نفر و نفرات را کلّاً شهید و مجروح می کند در حین رفتن و شناسایی به منطقة جلوی دشمن بودیم که متوجّه شدیم تعدادی از برادران ارتشی در این میدان گرفتار شده بودند و جنازه هایشان افتاده بود شهید خیلی با تأثّر گفت : فلانی این میدان را کی می خواهی باز کنی تا کی می خواهد این میدان تلفات بگیرد . ما از مأموریّت اصلی مان باز مماندیم . شروع کردیم به خنثی کردن این میدان شهید قنّادان تبحّر خاصّی نسبت به مین و کلّاً سلاحهای جدیدی که به دستمان آمد داشت یک خطری که در میدان ما احساس می کردیم زدن گلوله های تانک عراقی بود . ما از گلولة مستقیم آن نمی ترسیدیم فقط آن ترکشهایی که می آمد در میدان تمام این خوشه های این میدان و میخکهایی که پنج تا و یکی آن عمود چهار تا در اطراف این نیمکره به صورت زاویة چهل و پنج درجه از خاک بیرون بود کافی بود یکی از این ترکشها به یکی از آن میخها بخورد ، مین می آمد بالا و خلاصه جهنّمی راه می انداخت و کار را تعطیل می کرد ما هر گلولة مستقیمی که عراق می زد یک مقداری حواسمان جمع بود که در میدان نخورد و یک جان پناهی بگیریم در حین خنثی کردن این مین آتش مستقیم عراق هم روی ما بود . لحظه ای متوجّه یک انفجار نزدیک در کنارم شدم و بلند شدم دیدم مکانی که شهید قنّاداندر حین خنثی سازی مین بود انفجاری بوجود آمده و دودی فضا را گرفته که شهید دیده نمی شد . ابتدا فکر کردم گلولة مستقیم تانک بوده ، تا اینکه بعد از رفع شدن این دود نگاه کردم دیدم شهید روی زمین دراز کشیده به سمتش رفتم دست چپ شهید به فاصلة 3 متری افتاده بود که روی جنازه رفتم دیدم تمام این سر مثل سرورش اباعبدا...الحسین از بدن جدا شده بود . استخوان سر مثل ناخن و به بزرگی ناخن به اطراف پخش شده و افتاده بود وسط میدان مین جهنده ، تنها بودیم و اینجا دیگر جای ابراز احساسات نبود که بنشینیم ناله ای و گریه ای بکنیم و باید شهید را از معرکه سریع در می بردیم . اطرافمان چیزی نبود ، جز همین سنگرهای عراقی که در بالای ارتفاعات بود . رفتیم یک دانه از این روکشهای تشک ابری را در آوردیم و شهید را لایش پیچیدم و بغلش کردم . آمدم عقب . یک لندروری بود که عقب گذاشته بودم . آوردمش عقب . شهید را حدود دو کیلومتری که آوردیم عقب سر راه سردار مجید اخوان را دیدیم . اینها خیلی باهم مأنوس بودند ، گفت : فلانی چطوره آقای قنّادان ؟ کو ؟ گفتم : توی ماشین است . گفت : چطور من نمی بینمش ؟ گفتم : چرا برو رد را باز کن می بینی . ایشان وقتی در را باز کرد و جنازة شهید را دید بسیار ناله و فغان کرد صورت را گذاشت روی این گردن بریده و سر قطع شده و شروع کرد به مصیبت خواندن و نجوا کردن با شهید که جواد جان خوشا به حالت . جواد جان بالاخره به آرزویت رسیدی . جواد جان خوشا به حالت . خوشا به سعادتت . حالا این بچّه ها 17 - 16 سال بیشتر نداشتند .