https://shohada.org/en/node/305410

شناسه خبر: 305410
2022-3-12 01:16

عشق شهادت

به روایت از فاطمه صفوی شاملو : یک روز جواد به من گفت: مامان یک استکان چای برای من بریزید؟ گفتم بله می ریزم. برایش چای ریختم و جلویش گذاشتم دیدم روی ایوان رفت. یک سرکی روی ایوان کشیدم، دیدم دارد لباس سپاه می پوشد تا آن موقع لباس سپاه تن این بچه ندیده بودم آنقدر خوشحال شدم که نگو. منتظر نشستم که بیاید. چایش را بخورد، دیدم ساک به دست ایستاده است، گفتم: چایت را بیا بخود گفت: دارم می روم، گفتم: مامان مرا مسخره کردی؟ گفت: مامان جان یک کار فوری پیش آمده باید حتما بروم، گفت: مامان تا یک ماه دیگر نه نامه می دهم نه تلفن می زنم، دلواپس نشوید، خداحافظ. و تا یک ماه خبر نداشتیم به خواهرش گفته بود به اعظم خانمم هم شما بگویید که من رفتم، بعد از یک ماه از اهواز زنگ زد، پس از چهار ماه نوه دائیم شهید شده بود با جنازه او آمد، این جواد املا جواد قبل نبود اشکی که این بچه می ریخت سرش را به این دیوارها می زد، من گفتم: مادر چرا اینجوری می کنی؟ می گفت: مجتبی 28 روز جبهه بوده و به هدفش رسیده، من به هدفم نرسیدم می گفتم: مگر مادر هدف فقط شهادت است؟ می گفت: نه، شهادت نیست ما ناظر بر شهادت هستیم.