https://shohada.org/en/node/305428
شناسه خبر: 305428
2022-3-12 01:16
عشق به جهاد
به روایت از سیدهاشم درجه ای : یک روز به مشهد آمدم در حالی که شش ماه از جبهه گذشته بود جواد هم تازه داماد بود امّا هنوز عروسی نکرده بود و ارتباط او با خانوادة خانمش بسیار خوب بود و ایشان آنقدر با حیا بود که این مسائل خانوادگی را از او نشنیده بودم بلکه از خود خانوادة همسرش شنیده بودم . روز چهارّمی که مشهد بودم از من خواسته شد تا در آموزشهای نیروهای بسیجی شرکت کنم ، در جلسات آموزشی در خدمت مربّی های آموزشی بودیم و هر روز صبح به پادگان آموزشی می رفتم و تقریباً عصر به منزل برمی گشتم . بیست روز این روند ادامه داشت تا اینکه یک روز در پادگان گفتند که تلفن با شما کار دارد ، وقتی گوشی تلفن را برداشتم متوجّه شدم که همشیرة جواد قنّادی است و به من گفت : اگر می خواهید به غرب بروید ، جواد به مشهد بیاید و باهم به غرب بروید و اگر می خواهید به جنوب بروید ، بگویید تا من به وی اطّلاع دهم تا او آنجا بماند تا شما باهم بروید . بعد از این صحبت ها ، خانم اسلامی شروع کردند به صحبت دیگری و ابتدای صحبت کمی گله آمیز بود و گفت : چرا جواد مرخّصی نیامده ؟ چون او بی سر و زبان است و خجالت می کشد ، بگویید چرا به او مرخّصی پایان مأموریّت نمی دهید ؟ او نامزد دارد و باید به مشهد بیاید . سپس من از اینن خواهر سوالی پرسیدم و گفتم : می توانست سر دو ماه برگردد ، چرا برنگشت ؟ ما بارها به او گفتیم برو به مرخّصی و او نیامده است . حالا شما بگوئید ، او با خانواده خود اختلافی دارد ، در این لحظه خانم اسلامی گفت : اصلاً اینطور نیست و اختلافی ندارد ، حتّی رابطة بسیار خوبی دارد ، در پایان به ایشان گفتم : خود او با میل خود ایستاده و این است که متوجّه می شویم ، او واقعاً فرزند اسلام بود .