https://shohada.org/en/node/307000

شناسه خبر: 307000
2022-3-12 01:36

امدادهای غیبی

به روایت از ربابه عظیمی : در شب نوزدهم ماه رمضان 62 بود که سمیه و مهدی خیلی اذیت کردند گریه کردند ، بی تابی کردند من هم خیلی ناراحت شدم از برادرم خواستم که فردا ما را به مزار شهدا ببرد . صبح روز بعد من، برادرم، زن برادرم ، داماد خواهرم به طرف تربت جام حرکت کردیم . ساعت 7 یا 8 صبح بود که به بهشت نبی رسیدیم . من چون خیلی دلم گرفته بود سریعتر از ماشین پیاده شدم به طرف مزار شهید رفتم و نشستم . هنوز دستم را روی مزار شهید برای فاتحه خواندن نگذاشته بودم که احساس کردم که یک نفر از داخل قبر صدای حسین ، حسین را تکرار کردو بقیه هم صدای حسین را تکرار کردند . باور کنید که اصلا حال خودم را نفهمیدم و بلافاصله از جا بلند شدم نمی دانم شما متوجه می شوید من چه می گویم یا خیر . سراسیمه به طرف قبر پدرم رفتم در این موقع برادرم و زن برادرم همه وارد مزار شهدا شدند . دوباره همین صدا تکرار شد به طرف قبر پدر شهید رفتیم با خودم گفتم اگر برادرم و زن برادرم از موضوع خبر دار شوند حتما احساس می کنن که خیالاتی شده ام . به روی خود نیاوردم نزدیک قبر که رسیدم و دستم را که روی قبر گذاشتم دوباره همان صدا بلند شد و همان حروف تکرار شد . بلند شدم دیدم برادرم هم متوجه این موضوع شده است و او و همسرش هراسان هستند . پرسیدم آیا شما هم متوجه این صدا شدید دیدم برادرم می گوید : نترس چیزی نیست . زن برادرم به اطراف نگاه می کرد الان هم که این را برای شما تعریف می کنم دلم می خواهد فریاد بزنم .