https://shohada.org/en/node/307471

شناسه خبر: 307471
2022-3-12 01:41

تا جنگ با هم بودیم

سرتیپ دوم امیر «علی صدیق زاده» یکی دیگر از همرزمان شهید در یک گفتگوی تلفنی می گوید: من ایشان را از سال 43 می شناسم فرامرز اهل کرج بود زمانی که من فارغ التحصیل شدم و به مشهد آمدم اتفاقی با او در یک واحد بودیم در سال 44 با هم در زاهدان بودیم. فرامرز فرزند آخر خانواده اش بود و همیشه همراه مادرش بود. او مادرش را تقدیس می کرد خیلی به او رسیدگی می کرد حتی پس از ازدواج، مادرش با او زندگی می کرد. سال 46 با هم به پادگان مزدوران منتقل شدیم، من فرمانده گروهان بودم و در صف خدمت می کردم و ایشان در رکن 3 گردان خدمت می کرد.امیر «صدیق زاده» روزهای خوبی را در کنار دوست و همرزمش شهید «فرامرز عباسی» گذرانده است. او می گوید: وقتی ماموریت ما در زاهدان تمام شد ما چند تا افسر بودیم که سابقه خدمت خوبی داشتیم برای همین ما را به لشگر مشهد برگرداندند اخلاق خوبی داشت با همه دوست بود ایشان از نظر ادبی، طنز گفتار بود.امیر صدیق زاده که تا زمان جنگ با شهید عباسی بوده است، از آخرین دیدارش با شهید می گوید: اردیبهشت ماه سال 60بود که من می خواستم به مرخصی بیایم ایشان در گردان 104 در فیاضیه بودند من از ماهشهر به ایشان زنگ زدم که آقا فرامرز! اگر به مرخصی می آیی برگ مرخصی از لشگر بفرستم تا با هم برویم. گفت: من الان نمی آیم هفته دیگر می آیم. من به مشهد رفتم روز پس از آمدنم. به مشهد، امیر سروری به من زنگ زد که آقا یک خبر ناخوشایند دارم و بی مقدمه خبر شهادت فرامرز را به من داد، من با تاثر فراوان به لشگر آمدم تا برای مراسم دستورات لازم را بدهم. در دفترم نشسته بودم که خانم فرامرز به پادگان و به دفتر من آمد بی خبر از اتفاقی که افتاده بود، احوالپرسی کردیم و ایشان گفتند؛ ماشینم بنزین ندارد، آن زمان تهیه بنزین سخت بود، به سرباز رکن سوم گفتم سوئیچ را بگیرد و باک را از پمپ لشگر پر کند.سرباز که رفت خانم عباسی پرسید که چرا فرامرز نیامد. کما بیش داستان را گفتم اما چون من مامور ابلاغ خبر شهادت نبودم حرفی نزدم فکر کردم چرا من ایشان را رنجیده خاطر کنم . سرانجام خبر شهادت ابلاغ شد و تشییع و مراسم انجام گرفت و چون هنوز روزهای اول جنگ بود و شاید فرامرز دومین افسری بود که در لشگر به شهادت رسیده بود شهید را در حرم به خاک سپردند.امیر «صدیق زاده» از صمیمیت و لطف و صداقت شهید خاطرات فراوانی دارد و خاطره ای از سخاوتمندی شهید بیان می کند و می گوید: یادم هست ما یک استواری داشتیم به نام «سید کاظم حسینی» که با فرامرز دوست خانوادگی بودند فرامرز یک روز می رود به خانه حسینی می بیند خانم ایشان در حیاط نشسته و با دست لباس می شوید، وقتی این صحنه را می بیند بدون درنگ خداحافظی می کند.خانم حسینی می پرسد پس چرا می روید.می گوید کاری دارم به آقای حسینی بگو الان بر می گردم.فرامرز می رود و یک ماشین لباسشویی می خرد و با وانت به خانه حسینی می برد و یک نصاب هم با خود می آورد تا ماشین را نصب کند. فرامرز چنین شخصیتی بود.امیر می گوید:من هیچوقت حسن سلوک او را فراموش نمی کنم. فرامرز کسانی را که از نظر مالی در استضعاف بودند حمایت می کرد و بخشی از حقوقش را به سربازهای بی بضاعت می داد.او هم در صف و هم در ستاد افسری شایسته بود اهل منطق بود و علاوه بر وظایف نظامی اش، به علت درستکاری که داشت فروشگاه های داخل ارتش به دست ایشان اداره می شد و از نظر مالی بسیار صداقت داشت؛ او یک انسان تمام عیار بود